#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_222

لبخندی روی لبام پرید و با اشتیاق گفتم :

ــ من همیشه برای چالش حاضرم استاد. دوباره و چند باره در یک روز بهم لبخند زد و در حال که از جاش بلند می شد گفت :

ــ منتظر سخت ترهاش باش ، به هیچ وجه هم حق عقب نشینی نداری !

با یک لبخند ادامه دار مرا تنها گذاشت . درونم به تلاطم افتاد و شور و شوقم به تحصیل افزون شد.اینکه مورد توجه استادی مانند شمس قرار بگیری کم چیزی نبود و حالا که می دانستم نمره ى کامل گرفتن از او یعنی چه ، بیشتر از خودم راضی بودم و انرژی مضاعف گرفتم برای جنگیدن با این زندگی ، که با سختی هاش می خواست مرا از خواندن و بیشتر دانستن باز دارد .

نگاهی به ساعتم کردم و زود وسایلم را جمع کردم تا به کلاسم برسم . همین که برگشتم سینه به سینه ى امیرعلی در آمدم . شوک عجیبی بهم وارد شد و سر جام میخکوب شدم . چشم هامان به هم گره خورد . نگاه امیرعلی هنوز پر از رنجش بود . قلبم از این نزدیکی به تالاپ و تولوپ افتاد . برای لحظاتی به همان حال ماندیم . لحظات کش دارى گذشت ، تا بالاخره به خودم آمدم و یک قدم ازش فاصله گرفتم . نگام را به زحمت ازش کندم ؛ با لحن تندی گفتم :

ــ هیچ معلوم هست داری چیکار می کنی؟

سکوتش ادامه داشت . نگاه سنگینش بدجور دلم را بیقرار می کرد. به خود جرات دادم و باز بهش چشم دوختم و گفتم :

ــ از سر راه برو کنار، دیرم شده .

بی اعتنا به جلز و ولز کردنام ، همچنان مشغول تماشام بود . با نگاه زهر دارش انگار به جانم جام

زهر می ریخت ، که تحت تاثیرش حس می کردم تمام اندامم سِر شده است . یک قدم دیگر فاصله گرفتم و در حالی که کتاب هام را در بغل می فشردم با حرص گفتم :

ــ چرا لالمونی گرفتی؟ زبونت رو جایی جا گذاشتی آیا ؟!


romangram.com | @romangram_com