#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_22

زود به طرف میزم روان شدم چون سالن مجهز به دوربین مدار بسته بود و بی شک الان زیر نظر جناب رییس بودم و هیچ دلم نمی خواست که از رفتارم برداشت اشتباهی بکند. تا ظهر سرم تو پرونده ها بود. دیگر فرصت نکردم به هیچ چیز دیگری فکر کنم.ساعت از دوازده گذشته بود که بلند شدم. کش و قوسی که بدنم دادم. بی معطلی کیفم را برداشتم و رفتم سمت در. ساعت یک کلاس داشتم و حسابی دیرم شده بود.چترم را از تو جاچتری کنار در برداشتم و یا علی گفتم و پیش به سوی دانشگاه .از اتوبوس که پیاده شدم باران نم نم شد. نگاهی به ساعتم کردم فقط5 دقیقه به یک مانده بود . به نظرم یکم بعید بود که این فاصله را بتوانم در 5 دقیقه برو م اما عزمم را جزم کردم که این تصمیم را به اجرا در بیاورم. خیلی تند و به حالت دو از خیابان گذشتم و وارد محوطه شدم. اصلا همین که از این درها می گذشتم حالم خوب می شد. حال دلم که خوب تر از خوب می شد. در عالم خودم غرق بودم که صدای قدم های تند و پر شتاب از پشت سرم شنیدم . قدم ها بالاخره بهم رسید و با قدم های من هماهنگ شد. چترم را کمی بالا گرفتم و نگام افتاد تو یه جفت گوی خاکستری . عجیب خورد تو برجکم. دلم حسابی حالی به حالی شد ولی ابروهایم آبروداری کرد و تو هم پیچید. صدای زیبا گفت :

ــ سلام چشم سیاه !

از او رو برگرداندم و به قدم هام سرعت دادم . ولی قدم های زنانه من با آن کفش های پاشنه سه سانت کجا به قدم های مردانه جناب امیرعلی خان می رسید؟ خودش را بهم رساند. چتر بزرگش بالای چتر من قرار گرفت . دوباره گفت :

ــ کجا با این عجله؟ تو احیانا قهرمان دوی ماراتن نیستی؟ نفسم گرفت دختر تا از دم اتوبوس اومدم اینجا بهت برسم.بازهم هیچی نگفتم . بهترین راه برای دک کردن اینجور آدم های سیریش فقط سکوته نورا ! اگه پر به پرش بدی و حاضر جوابی کنی بیشتر جری می شه و خیالات ورش می داره . جلوی در ورودی چتر را بستم و یه کیسه نایلونی از کیفم در آوردم و چتر را با عجله توش گذاشتم. کیسه به دست کیفم را گذاشتم رو دوشم و راه کج کردم سمت پله ها. نگاه دیگری به ساعت کردم یک تمام. امیرعلی همان طور درتعقیب من بود. شایدم تعقیب کلمه ى درستی نباشد . چون روزهای چهارشنبه کلاسمان مشترک بود. باز صداش تو گوشم رفت :

ــ زبونت رو خونه جا گذاشتی؟ چند روز پیش که خوب حاضر به جواب بودی ! چه بلایی سر

زبونت اومده غزال؟ نگاه سردی بهش انداختم و قبل از اینکه به در کلاس ضربه بزنم گفتم :

ــ زبون من خودکاره هر وقت دلش بخواد تو دهنم می چرخه ، الان جز وقتاییه که دوست نداره

بچرخه. خنده تو صورتش این را بهم فهماند که باز باید لالمونی می گرفتم. نفسم را فوت کردم و چند ضربه به در زدم . با صدای استاد در را باز کردم و یه با اجازه استاد گفتم. سرش را تکان داد و با انگشت زد به ساعت مچی اش. من هم که اصلا اهل عذر خواهی نبودم. لبخندی زدم و گفتم چشم. و زود روی اولین صندلی خالی نشستم که از شانس بدم امیرعلی خان پررو هم درست نشست رو صندلی کناریم . تمام طول دو ساعت تدریس استاد زیر گوشم مانند یک مگس ویز ویز کرد. نه از حرف های او سر در آوردم و نه از حرف های استاد. همه ى حواسم به استاد بود که مبادا به این حرکت گیر بدهد . امیرعلی خان هم که بدجور رویش از سنگ پای قزوین پیشی گرفته بود. استاد که بیرون رفت نفس راحتی کشیدم. کیفم را برداشتم و از جایم بلند شدم .نگاش با من بالا آمد و لبخند جذابی زد. این جناب پررو تمام هدفش شکار من بود و بس. اگر من این نگاه را نمی شناختم که نورا نبودم ،بودم؟ نفس بلندی از حرص کشیدم و گفتم :

ــ آقای به ظاهر محترم ، این دفعه ى آخرته می یای صاف می شینی رو صندلی کناری من و بدتر از اون منو از درس و کلاس می اندازی و مثل مگس دم گوشم ویز ویز می کنی!

چنان با شتاب و لحن عتاب آلودی جمله ها را پشت سر هم براش ردیف کردم که برای یه لحظه شوکه شد اما بعد در کمال تعجب و ناباوری من زد زیر خنده. ابروهایم در هم گره خورد و به تندی گفتم :

ـــ می خندی؟! سرش را تکان داد و به زحمت در میان خنده ى دیوانه وارش گفت :


romangram.com | @romangram_com