#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_21
از نگاه مستقیمش تمام وجودم لرزید . جوری نگام می کرد که حس می کردم هیچ لباسی تنم نیست. با حرص دستمال را به لباسم کشیدم و به سمت میز کارم رفتم . در همان حال رو به بابا ولی گفتم :
ــ ممنون بابا ولی.
او که اصلا در باغ نبود گفت :
ــ الان برات یه چای داغ می یارم که گرم شی دخترم.
کلمه دخترم لایه های قلبم را شکافت و بی هیچ زحمتی به اعماقش دست یافت و درست در وسطش نشست. آه حسرت از سینه ام بیرون پرید. سالها بود که این کلمه را نشنیده بودم، از باباجانم که تا وقتی بود همه چیز بود ؛ خوب هم بود.هر چند اگر کم هم بود. پرونده را برداشتم و به سمت اتاق رییس رفتم.
چند ضربه به در زدم و بعد از کسب اجازه وارد اتاق شدم. اتاق بزرگ و نورگیر با رنگ بندی کرم و بنفش بسیار دلباز و زیبا بود. یک میز بزرگ ته اتاق درست جلوی پنجره های قدی اش قرار داشت که جناب رییس روی صندلی بزرگ و گردانش پشت میز نشسته بود. خودم را به میزش رساندم و پرونده راجلویش گذاشتم. نگاه تیزی بهم کرد و لبخند مرموزی بر لباش راند و گفت :
ــ چه زود و سریع! اخم جز لاینفک چهره ام بود وقتی که در این اتاق بودم. سری تکان دادم و او پرونده را ورق زد و چند نکته را یادآور شد. هنگامی که پرونده را به دستم داد گفت :
ــ روزای بارونی می تونی نیم ساعت دیرتر بیای.
محبت قلمبه شده صداش زنگ خطری بود که شصتم را خبردار کرد. با جدیت پوشه را در بغل فشردم و بدون اینکه نگاهش کنم گفتم :
ــ نیازی نیست جناب رییس مشکلی در این زمینه ندارم با اجازتون. و سریع پا تند کردم سمت در. وقتی در را بستم برای لحظه ای به آن تکیه دادم و نفس حبس شده در سینه ام را با فشار بیرون فرستادم. نگام به سمت در بسته اتاق کشیده شد و زیر لب زمزمه کردم :
ــ مرتیکه لعنتی.
romangram.com | @romangram_com