#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_20
ــ برادر خوبم ، می فهمم که در فشاری ! هر سه مون تو فشاریم و بجز همدیگه کسی رو نداریم .منم اندازه تو نگران مامام گلی ام . دلم نمی خواد اصلا کار کنه . ولی فعلا چاره ای جز این نداریم ؛ یکم دیگه دندون رو جگر بذار تا سه درسم رو بخونم و برم بیمارستان ؛اون وقت اوضاع بهتر می شه می تونم یه کار بهتر پیدا کنم . تو هم به سلامتی دانشگاه قبول می شی؛ می تونی بری سر یه کار نیمه وقت. خیلی از دانشجوها هم کار می کنن هم درس می خونن ،ولی فقط به شرط اینکه دانشجو شدی !یه کار در خور شان خودت .مرد خونه ى ما ، فقط چند سال دیگه تحمل کن ، هیچی همین جوری باقی نمی مونه . زندگیمون عوض می شه ؛ به جفتتون قول می دم این زندگی رو تغییر بدم . این خونه رو عوض می کنیم می ریم چند محله بالاتر، با همسایه های بهتر. زندگی راحت تر! به شرفم قسم این کارو می کنم . فقط کمی دیگه صبر کنین .بغض داشت از همه طرف به حنجره ام فشار می آورد و اشک نیشتر می زد به چشام ولی من اهل گریه نبودم . اشک مامان گی ولی دم مشکش بود و سریع شُر شُر ریخت . صدای گرفته از سرفه اش به گوشم خورد :
ــ خدا منو بکشه که تا این حد شرمنده ی بچه هامم . یه سوزن بزرگ فرو رفت تو گلوم زود بغلش کردم :
ــ تو رو خدا اینطوری نگو مامان گلی تو نباشی ما دو تا بچه یتیم چیکار کنیم از بی کسی ؟ باید برامون بمونی قول بده همین الان ! دستای گرمش مرا در آغوش کشید و گریه اش به هق هق تبدیل شد . نگام با نگاه اشکی مرد کوچک خانه مان مماس شد و بغض سنگین گلوش منتقل شد به گلوی من . دستم را به طرفش دراز کردم و او خودش را کشید سمت ما و با دستهای مهربانش ما را زیر چتر حمایتش به آغوش کشید . یک آغوش سه نفره که از لذت بخش ترین لحظه های زندگیم شد . بله درسته که ما پول نداریم ،مامان گلی مریضه و باباجانم رفته . ولی ما سه نفر همدیگر را داریم و حاضریم واسه هم جانمان را هم بدهیم . این قوت قلب تنها و خسته ی من شد . این دو تا عزیز دوستداشتنی که در آغوشم بودند و چشماشان می بارید برایم با ارزشترین چیزها در این دنیای بزرگ بودند . آنها را داشتم ؛ پس همه چیز داشتم .
**** .
باران شدید و بی وقفه می بارید. از روزهای بارانی بیزار بودم. به زحمت چترم را بستم و وارد شرکت شدم. بابا ولی آ بدارچیمان مرا دید و به سویم آمد. در حالی که چتر را از من می گرفت گفت :
ــ خیس آب شدی که بابا جان بیا تو خودت رو خشک کن سرمانخوری.
از محبتش دلم لبریز از حسی آرامبخش شد و لبخند شیرینی به رویش زدم :
ــ من فدای مهربونی شما بابا ولی ، چشم . قبل از اینکه بابا ولی چیزی بگوید صدای بمی از پشت سرم گفت :
ــ راه رو بند آوردین خانم تنها.
دستپاچه قدمی جلو رفتم و چرخیدم. آقای بهادری رییس شرکت پشت سرم ایستاده بود بدون چتر و خشکه خشک. فاصله طبقاتی بود دیگر.لابدم جناب رییس با ماشین گرانقیمتش تا داخل پارکینگ آمده و نیازی به چتر نداشت. اخم ظریفی روی ابروانم نشست و با دستمالی که بابا ولی داده بود مشغول خشک کردن بعضی از قسمت های لباسم شدم. بهادری نگاه خیره ای به من کرد و دوباره گفت :
ــ اگه قربون صدقه رفتناتون تموم شد پرونده ى شرکت بها گستر رو بردار بیار به اتاقم.
romangram.com | @romangram_com