#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_19
در را که بستم صدای سرفه های بلند مامان گلی باز موج نگرانی را بر وجودم پاشید که این دفعه ماندگار شد. به سرعت خودم را به آ شپزخانه رساندم و دلواپس پرسیدم :
ــ چی شده؟ مامان گلی نشسته بود زیر سینک ظرف شویی و تکیه داده بود به تنها کابینت موجود در آشپزخانه مان که طی سالیان دراز رنگ و رویش رفته بود اما از ته رنگی که برایش باقی مانده بود می شد حدس زد در روزگاران قدیم آبی بوده است. چند قدم فاصله بینمان را طی کردم و کنارش نشستم به شدت سرفه می کرد و رنگش به کبودی می زد. قطره های اشک بر اثر سرفه از چشمان شب زده اش روان بود.زخم
های زندگیم یکی دوتا که نبود. در حالی که آرام پشتش را ماساژ می دادم نگام به نگاه اشکی و نگران نیما افتاد. لیوان آبی دستش بود و داشت تمام سعی اش را می کرد که قاشق قاشق به حلق مامان گلی بریزد. دوباره پرسیدم :
ــچی شده نیما؟ نگاه گذرایی به من کرد و پوف بلندی کشید :
ــچی می خواستی بشه آبجی، تو اون کارخونه ى لعنتی آدم سالم هم بره مریض می شه چه برسه به مامان گلی که ریه هاش ناراحته .تاسف در تمام اجزای صورتش به خوبی مشهود بود و رگ گردنش هر لحظه بیشتر بر جسته می شد. سرفه های مامان گلی آرام تر شد و توانست کمی از لیوان آبی که نیما جلویش نگه داشته بود بنوشد. موهای مامان گلی را که روی صورتش ریخته بود کنار زدم و اشک های قد طلا ارزشمندش را پاک کردم و گفتم :
ــ الهی من قربونت برم بهتر شدی مامان گلی؟ سرش را به سمت پایین تکان داد و نفس عمیقی کشید ولی من از ماساژ پشتش اش دست نکشیدم .نیما که تا الان چهار زانو و تقریبا چسبیده به مامان گلی نشسته بود ،کمی عقب رفت و راحت تر روی زمین نشست سرش را پایین انداخت و آهی عمیق از سینه اش خارج شد. من اگر نمی فهمیدم که داداشی تازه پشت لب سبز شده ام الان به چی فکر می کند که به درد لای جرز دیوار نمی خوردم ،می خوردم؟ چند لحظه بعد صدایش بلند شد:
ــ دیگه خسته شدم از اینکه من راحت زندگی کنم و شما دوتا از صبح تا شب واسه یه لقمه نون سگ دو بزنین .شرمنده ام. ناسلامتی من مرد این خونه ام و خودمو زدم به بی عاری. به خدا، جون جفتتون اگه اجازه بدین ازهمین فردا می رم دنبال کار و قید درس و دانشگاه رو می زنم. کار می کنم تا شما دوتا راحت تر زندگی کنین .
ابروهام سریع به هم گره خورد و با لحن تندی گفتم :
ــشما بیخود می کنی! نصف شبی شرو ور تحویل من ندها؛ من الان ظرفیتم پره نیما. چشمان خرمایی رنگش بالا آمد و صاف نگاه مرا نشانه گرفت :
ــ وضع مامان گلی رو نمی بینی و این حرفا رو می زنی؟ من که سالمم هیچ کاری نکنم و مامان گلی که براش سمه کار تو اون خرابشده صبح تا شب اونجا جون بکنه و شب تا صبح از زور سرفه بالشتشو گاز بزنه ؟ فکر می کنی من اونقدر بچه ام که این چیزا رو نمی فهمم؟ صدای نفس بلند مامان گلی را که شنیدم رو کردم طرفش ،دستش را گذاشت روی شانه ى من که آرام بگیرم و سربه سر این شازده نذارم ،اما من طاقت نیاوردم :
ــ کسی نگفت شما بچه ای و نمی فهمی .از قضا چون می فهمی ازت بعیده این چرت و پرت گفتنا .ترک تحصیل کنی بری چیکار کنی؟ فکر میکنی به یه نوجوون شونزده ساله چه کاری می دن تو این شهر درندشت و بی در و پیکر؟ یا باید بری پادوی مغازه ها بشی یا شاگرد گاراژ . تازه اینا بهترین نوع شغله !یا باید سر از پارک ها در بیاری و بشی ساقی مواد. شانه ام فشرده شد توسط دست نحیف مامان گلی ،از کی دستش انقدر سیاه و پوست پوست شده که من نفهمیدم ؟ دستم را گذاشتم روی دستش و فشاری آرام به آن وارد کردم . مامان گلی رقیق القلب بود و نمیتوانست مثل من دُم این جوانک صورت جوشی را بچیند. پیرو حرف هایم اضافه کردم :
romangram.com | @romangram_com