#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_18

-خیالشم باطله. باز به راه افتادم اوهم مانند جوجه اردک زشت دنبالم می آمد. به محوطه دانشکده رسیدیم. هوا تاریک شده بود. نگاهی به ساعتم کردم از هفت گذشته بود.اگرشانس می آوردم و اتوبوس به موقع می آمد ؛ تا ساعت ده خانه بودم. صداش را شنیدم که گفت :

ــ بیا من می رسونمت غزال ، دیروقته. پوزخندم شدت گرفت. این ساعت برای من سرشب بود .آن هم سرشبه پاییز.سوز سردی که آمد باعث شد لحظه ای بر خودم بلرزم و امیرعلی بُل گرفت و دوباره گفت :

ــ نگران نباش ، دنبال عمه خانم هم می ریم !

دروغ چرا خنده ام گرفت. این پسر چشم خاکستری به معنی تمام کلمه جذاب بود و صدای گوش نوازش به مانند موسیقی می مانست. به سویش چرخیدم :

- پس همون بری دنبال عمه خانمت بهتره من خودم راهو بلدم می تونم برم . شما برو به داد

عمه خانم و خواهر و مادر خودت برس.

لبهاش به خنده ای شیرین از هم باز شد و مرا مبهوت بر جای گذاشت.این بشر غیرت نداشت گویا. اخم کردم و او گفت :

ــ خداییش خیلی حاضر به جوابی. خوشم می یاد ازت ! با من باشی خیلی بهت خوش می گذره.

این فرصتو از خودت نگیر. در یک لحظه تمام وجودم به مانند کوه آتشفشان زبانه کشید. با لحن کاملن خشنی گفتم :

ــ چه از خود راضی ! من برای آدمایی مثل تو حتی تره هم خورد نمی کنم. برو دنبال یکی مثل خودت الاف و بیکاربگرد ، این فرصت طلایی رو بهش بده که حسابی از با تو بودن خرذوق شه ! رعد و برقی در چشماش به وقوع پیوست که گویای عصبانیتش بود. نگذاشتم چیز دیگری بگوید و به سرعت از دور شدم. نورا نورا من به تو چی بگم؟ دلت رو گیر کی کردی ؟ فقط به فکر شکاره.لابدم دو روز بعد شکار دلشو می زنی . باید این حس لعنتی ریشه کن بشه هر چه زودتر بهتر.از شانسم اتوبوس همان لحظه آمد و من از عرض خیابان دویدم تا بهش برسم. اتوبوس صندلی خالی نداشت میله را محکم گرفتم و در همان حال نگام افتاد به آن طرف خیابان و دیدم امیرعلی ایستاده و با نگاه مستقیمش مرا بدرقه می کند . بعد از یک اتوبوس سواری جانانه پشت در خانه کوچکمان ایستادم . نگام سمت کوچه ی کم عرضمان رفت که یک جوی باریک از میانش روان بود. یک تیر چراغ برق اول کوچه قرار داشت که یک چراغ لامپ100 بهش آویزان بود. تنها روشنی و نور تمام کوچه مان از همین لامپ تامین می شد. لحظه ای از فکرم گذشت اگه بچه ها موقع بازی با سنگ بزنن بشکوننش من اون وقت این وقت شب که می یام خونه چه خاکی به سرم بریزم تو تاریکی؟ موجی از نگرانی همه ى وجودم را گرفت اما زود به خودم آمدم و پوزخندی به افکار آشفته ام زدم. در همان حالی که کلید را در قفل می چرخاندم به خود ِ وجودم گفتم :

ــ عزای قبل واقعه گرفتی ؟ همینت فقط کمه تو این بلبشوی زندگیت که غصه ى لامپ سرکوچه رو هم بخوری!


romangram.com | @romangram_com