#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_17
ابرو بالا انداخت و نچی کرد. کفرم بالا آمد. هر چقدرم دلم با دیدنش سمفونی بتهوون راه می انداخت ولی من نورا تنها بودم شهره بودم به غرورم. اجازه نمی دادم مرا به بازی بگیرد. دستم بند کیفم را روی شانه ام جابه جا کرد و چشام زوم کرد توی چشمانش :
-بهتره تورت رو یه جای دیگه پهن کنی این غزال شکار شدنی نیست !
لبخندی آرامش بخش بر لباش جاری شد :
- من تخصصم رام کردنه غزاله شک نکن !
می خواست باهام بازی کند و من چقدر بیچاره بودم با این حس عجیبی که بهش پیداکرده بودم. موهام را فرستادم زیر مقنعه و پوزخند صدا داری زدم و گفتم :
ــ مگه اینکه خوابشو ببینی ! لحظه ای ایستاد من هم بی اختیار ایستادم و نگاش کردم :
- صبر کن و ببین دختر چشم سیاه، رامت می کنم .هنوز مونده تا امیرعلی رو بشناسی، تا رامت نکنم دست از سرت بر نمی دارم !
کم نیاوردم و با پررویی گفتم :
ــ پس تمام تلاشت رو بکن آقای صیاد ! ببینم کی موفق می شه !
انگشت اشاره اش را گذاشت روی سینه اش و گفت :
ــ من ولا غیر! پوزخند دیگری مهمانش کردم :
romangram.com | @romangram_com