#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_16

- بچه ها بیاین ناهار حاضره.

نیما مثل برق از جا جهید و دستش را به طرفم دراز کرد. دست در دستش نهادم و بلند شدم. خوبی نیما این بود که هیچ وقت از شوخی هایم ناراحت نمی شد. دور سفره کوچک اما با صفایمان نشستیم. مامان گلی لوبیا پلو پخته بود.غذای مورد علاقه من . نیما دوست نداشت . اما هیچ وقت نگذاشت مامان گلی این را بفهمد.من ولی می دانستم . خودم کشف کرده بودم . از حالات چهره ى نیما موقع خوردن لوبیا پلو دلم براش سوخت. نگاش کردم .لحظه ای چهره اش درهم رفت اما زود لبخندی بر لبانش کشاند و گفت:

ــ دستت درد نکنه مامان گلی یه روز استراحتت رو افتادی تو زحمت.

بله ؛ داداش نیمای شانزده ساله ى من همچین جوانی بود. فهمیده و تودار .مامان گلی ذوق زده گفت :

ــ کاری نکردم عزیزم بخورین نوش جونتون. گوشت بشه الهی به تنتون.

اولین قاشق را به دهانم بردم و از طعم و عطر لوبیا لبریز شدم. نگام زیر چشمی حرکات نیما را نظاره می کرد. نامیل قاشق قاشق لوبیا پلو می گذاشت در دهانش و با آب فرو می داد. دلم گرفت. دیگر عطر و طعم لوبیا از خاطرم رفت و غم در دلم نشست. داداشی گلم فقط یه مدت دیگه تحمل کن نمی ذارم وضع همین طوری بمونه .من این زندگی رو عوض می کنم.اونقدر پول در می یارم که هر وقت هر چی دلت خواست رو بتونی بخوری. قول می دم بهت داداشی اون روز حتما میاد...

*******

باورم نمی شد. درست به رویم نشسته بود و یک لبخند شیطنت آمیز بر لباش خودنمایی می کرد.روز دوشنبه بود. مثل همه دوشنبه ها یه روز شلوغ و سخت. فکر نمی کردم تا این ساعت تو دانشکده باشد. ولی گویا این جناب امیرعلی خان هر جا من بودم مثل جن بوداده ظاهر می شد.برای مطالعه کتابی که استاد معرفی کرده بود آمده بودم کتابخانه دانشکده. به بهانه ای ارغوان را فرستاده بودم دنبال نخود سیاه. این برج برای لباس زیادی هزینه کرده بودم و آهی در بساطم نمانده بود که کتاب را بخرم. هیچ هم تصمیم نداشتم بگذارم ارغوان این مطلب را بفهمد. حالا آخرین دقایق حضورم در اینجا تازه متوجه او شدم که درست روبه رویم روی صندلی چوبی نشسته. یک پایش را گذاشته رو پای دیگرش و یک دستش را گذاشته روی دسته صندلی و با نگاه عجیبی زل زده به من. درآن واحد چند احساس گوناگون درونم به قلیان در آمد. حرص و عصبانیت. استرس و یک حس عجیب دیگر که تازگی ها با دیدن این جناب بدجور در قلبم قیلی ویلی می کرد. ضربان قلبم هم که داشت برای خودش دایره دنبک می زد. نگاه خیره ام را که دید، از جایش بلند شد و به سویم آمد. زود وسایلم را جمع کردم و قبل از اینکه بهم برسد بلند شدم و به طرف در رفتم. او هم مسیرش را کج کرد و دنبالم روان شد.صدای قدم هاش در آن سکوت عجیب کتابخانه واضح به گوش می رسید. وارد راهرو که شدم به من رسید و با صدای دلنشینش گفت:

ــ سلام غزال تیز پا خسته نباشی.

نگام به سمتش کشیده شد و به تندی گفتم :

ــ اینجا هم دست از سر من بر نمی داری؟


romangram.com | @romangram_com