#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_15
ــ وظیفه ى من به عنوان پزشک اینه که این چیزا رو یادآ وری کنم .حالا می خوای گوش کن، می خوای نکن . صلاح مملکت خویش خسروان دانند.
نیما را کارد می زدی خونش در نمی آمد. فقط شانس بزرگم در زندگی این بود که دو سال از او بزرگ تر بودم :
- می کشمت نورا تو می دونی رو جوشام حساسم هی گیر بده به اونا . الهی من فدای اون صدای خش دار برادر کوچولوم بشوم .نه دلخورش کردم .برای دلجویی دستی میان موهای پرپشتش کشیدم و گفتم :
ــ حالا گریه نکن من قربون اون جوشای خوشکلت بشم که با اونا هم داداشیم از همه سره!
سرش را از زیر دستام بیرون کشید و چنگی به موهاش زد. نگاش کاملا کلافه بود و حالت چهره اش عصبی :
- وای از دست تو نورا حالا نوبت موهای بیچاره ام شده؟ از صبح کلی تو آینه بهش ور رفته بودما
نمی ذاری که دو ساعت همین شکلی بمونه. این ژل جدید که گرفتم اصلا موندگاری نداره، تو هم تا تقی به توقی می خوره چنگ بنداز تو موهای من ! با لحنی صلح جویانه گفتم :
ــ تسلیم بابا ، تسلیم . چه حساس شده بچه ام خودم برات یه ژل با موندگاری 24 ساعته می گیرم که وقتی دست می اندازم تو موهات ککت هم نگزه !
خنده اش گرفت و گفت :
ــ یعنی در هر صورت چنگ زدن به قوت خودش باقیه بله ؟ چشمی براش چرخاندم و گفتم :
ــ این جز سرگرمی های مفرح منه ! لحنم باعث شد خنده ی خفه در گلوش را آزاد کند . من هم با او خندیدم. چه خوب بود که صدای خنده مان هنوز در این خانه می پیچید .صدای مامان گلی نگاه جفتمان را به سمت خود کشاند:
romangram.com | @romangram_com