#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_219

حالا من یک ابرو براش بالا دادم و جزوه را به سمت خودم کشیدم . سکوتم باعث شد که مستقیم نگام کند و بگوید :

ــ آدم عجیبی هستی ! پر از رمز و رازی! آدم بی اختیار تشویق می شه تا این رازها رو کشف کنه !

چشام به آسمان چشماش پیوند خورد . نگاش پر از حس دوستی بود . دلم هُری پایین ریخت ؛

محتاط گفتم :

ــ گمون نمی کنم اینطور باشه .

سرش را به طرفین تکان داد و مصرانه روی حرفش پافشاری کرد :

ــ من تو شناختن آدم ها هیچوقت اشتباه نمی کنم دختر خانم ! شناختن تو خیلی سخته ، از طرفی بی نظم و بی دست و پا به نظر می یای و از اون طرف حاضر جواب و مغروری . از طرف دیگه که هنوز منو تو شوکش اسیر کرده ، این دختر به ظاهر دست و پا چلفتی و بی اعتنا به نظم کلاس ، می شه شاگرد اول دانشکده ى پزشکی! فکر نمی کنی اینها ضد و نقیضه ؟ تکیه دادم به صندلی و در حالی که خودکار را درون دستم می چرخاندم گفتم :

ــ می خواین بگین خدای نکرده تقلبی و چیزی کردم ؟

اوهم تکیه زد و با لبخندی زیبا که ازش بعید بود گفت :

ــ خب باید بگم به این فرضیه هم فکر کردم، اما تو روز امتهان همه ى حواسم بهت بود و مطمئن شدم که این فرضیه باطله و تو دختر زبون دراز واقعا یه نابغه ای ! همان طور بهش خیره نگاه کردم ، نمی توانستم حدس بزنم مقصودش از بازگویی این حرف ها

چیست . او دوباره خود سخن گو شد :


romangram.com | @romangram_com