#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_218

اشاره کرد بنشینم و خودش هم صندلی را عقب کشید و نشست . در حالی که روی صندلیم می نشستم

جزوه ام را به سمت خود کشید و نگاهی بهش انداخت و گفت :

ــ فکر نمی کنین نُت برداری کار خسته کننده ای باشه و وقت با ارزشتون رو هدر می دین با

این کار؟

پوزخندی توی دلم بهش زدم .همان توی دلم گفتم :

ــ نه استاد هنوز اینو نمی دونم! بهش نظر دوختم و بجای اینها گفتم :

ــ فعلا از هیچی بهتره استاد ! تا بتونم کتاب رو پیدا کنم .

ابرویی بالا انداخت :

ــ اصلا دنبالش گشتین؟ داشت بهم یکدستی می زد . گشته بودم و قیمتش انقدر زیاد بود که فعلا ازش چشم پوشی کرده بودم. جواب دادم :

ــ برای شما چه فرقی می کنه استاد ، اون ترم هم دیدین که خیلی خوب به سوالات تون پاسخ دادم ! اخمی میان ابروان کلفتش پدید آمد :

ــ بله اعتراف می کنم فقط در حاضر جوابی اول نیستین و به همون نسبت درستون هم عالیه !


romangram.com | @romangram_com