#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_217
ــ به نظر من که خیلی هم شیرینه ! مگه نه نیما ؟
نیما که مشغول خوردن چای بود سرش را تکان داد و بعد از اینکه استکان را درون سینی گذاشت گفت : ــ آره طعمش عالیه ! اتفاقا رژیمی هم هست !
مامان گلی به جفتمان خیره شد و با آسودگی لبخند زد :
ــ خداروشکر به خاطر بچه هام .
این جمله را که می گفت ، منو نیما را گویی می بردی به آسمان ها ، روی ابرها خانه مان می شد.
من و نیما جان می دادیم برای این جمله ى مامان گلی ؛ من و نیما همه ى دلخوشیمان شنیدن این جمله بود، از دهان مامان گلی مان .
*******
هوا باز برفی بود . زمستان امسال خیال داشت هر چه برف و باران در دل ابرهاست ، روی سر مردم تهران بباراند . به کتابخانه رفته بودم برای مطالعه ى کتاب . سرم گرم نُت برداری از کتاب
بود که صدایی مرا واداشت سر بلند کنم و به رو به روم نظر بدوزم .استاد شمش درست جلوم ایستاده بود :
ــ شاگرد اول دانشکده هنوز موفق نشده کتابی که معرفی کردم رو بگیره؟ به احترامش از جا بلند شدم و گفتم:
ــ سلام استاد !
romangram.com | @romangram_com