#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_216
کتری و قوری را از روی بخاری برداشت و روی زمین گذاشت . درون یک سینی سه استکان و
سه نعلبکی از قبل آماده چیده بود . همان طور که برامان چای می ریخت پرسید :
ــ کارها خوب پیش می ره؟ کتاب های این ترم رو چیکار کردی مادر ؟
استکان کمر باریک را برداشتم ؛ بخار ازش می آمد . با احتیاط به لبم نزدیک کردم و هورتی کشیدم . داغی چای تنم را به رخوت کشاند :
ــ همه چی خوبه نگران نباش ، بذار فعلا امشب از این پارتی لذت ببریم !
نیما خندید. تکه ای دیگر کیک برداشت و با چایش مشغول شد. نگام به سمت مامان گلی رفت :
ــ شما مگه نمی خوری مامان خانم ؟ سرش را تکان داد. تکه ای براش گذاشتم و گفتم :
ــ این شیرینی شاگرد اولی دخترته ، نباید از دستش بدی خانم خانما !
با لیخند پر مهری کیک را برداشت و در دهان گذاشت. بعد ار لحظاتی اخم هاش تو هم رفت :
ــ می دونستم شیرین نمی شه ! شکرمون خیلی کم بود .
روم را به سمت نیما برگرداندم و گفتم :
romangram.com | @romangram_com