#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_215

ــ این شمع بیچاره رو فوت کن دو ساعته داره برات اشک می ریزه !

چرخیدم به سمت کیک و با نگاهی گذرا به نیما ، خیسی چشماش به چشمم آمد. لبخندی پر محبت به روش پاشیدم و شمع را فوت کردم . برام دست زدند و مامان گلی یک بار دیگر مرا بغل کرد و به گرمی بوسید .

آن کیک کوچک درون ظرف شیشه ای برام با لذیذ ترین شیرینی های دنیا بود. می خواستم هر چه زودتر کامم را با خوردنش شیرین کنم . چاقو را درونش فرو کردم و برشش زدم .نیما با اعتراض کفت :

ــ اول شام بخوریم بعد ! بدون اینکه نگاش کنم گفتم :

ــ می دونم که شام خوردی ! من می خوام اول این کیک مامان پز رو بخورم ، نمی تونم واسه اش

صبر کنم !

صدای خنده شان مرا هم به خنده انداخت . برشی از کیک را تو دهنم گذاشتم و با لذت جویدمش .شیرین نبود ولی برام شیرین تر از عسل می نمود . این کیک هدیه مامان گلی بود برای شاگرد اولیم و پرچم صلح ، بعد از آن دو روز جهنمی . حتی اگر مزه ى زهره مار هم می داد، با کمال میل تا آخرش را می خوردم . نیما تکه ای گذاشت توی دهنش و بعد از چند لحظه ، پُر ابهام بهم خیره شد .

تکه ای دیگر برداشتم و گفتم :

ــ دستت درد نکنه مامان گلی ؛ عجب کیکی شده ! من امشب شام نمی خوام فقط کیک می خورم ! چایی نداریم ؟

مامان گلی در حالی که می چرخید سمت بخاری گفت :

ــ نوش جونت مادر چرا نداریم ، الان برات می ریزم .


romangram.com | @romangram_com