#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_214
روزم رو به دل نگیر؛ من یه مادرم و کم بچه هام رو دیدن واسم سخته ، چه برسه که بار شونه ى
تنها دخترمم باشم .
اخم به پیشانی ام نشست و بغض گلوم را به بازی گرفت . خودم را جلو کشاندم و بغلش کردم و با
صدای هیس نذاشتم بیشتر از این ، غرورش را کنار بزند . چند بار پیاپی بوسیدمش و با صدای به
بغض نشسته ای گفتم :
ــ فقط باور کن جونم رو هم برات حاضرم بدم . می خوام که کنارمون باشی ،این حقو ازمون نگیر مامان گلی !
مامان گلی خود داریش را از دست داد و از فین فینش دریافتم که باز دارد اشک می ریزد. بدون اینکه نگاش کنم ، اشکاش را پاک کردم و گفتم :
ــ دیگه گریه ممنوع ! ناسلامتی دخترت شاگرد اول دانشکده شده ، باید خوشحال باشی قربونت برم .
از آغوشش بیرون آمدم . دستش را به چشمان خیسش کشید و میان گریه خندید :
ــ از ذوق دارم بال در می یارم نورا، خسته نباشی مادر، واقعا بهترین هدیه رو بهم دادی. خدا ازت
راضی باشه . این دعای مامان گلی را خیلی دوستداشتم . عجیب به دلم می نشست ؛ خوب بود که ازم راضی بود ، نبود؟ صدای نیما ما را از آن حال بیرون کشاند :
romangram.com | @romangram_com