#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_213
بوسه ای روی پیشانی ام جا گذاشت که عجیب بهم چسبید . او را رها کردم و به سوی مامان گلی شتافتم و با لحن سرخوشی گفتم :
ــ سلام مامان گلی جونم چطوره احوال شما ؟
به روم لبخند زد و پلک هاش را برای لحظه ای روی هم گذاشت :
ــ سلام مادر خسته نباشی . خوبم خیلی بهترم .
شادی به دلم رخنه کرد و با آسودگی کنارش نشستم . مقنعه ام را از سر کشیدم و بند موهام را گشودم و در همان حال که بهشان چنگ می زدم گفتم :
ــ این کیک چی می گه ! آخه چرا زحمت کشیدی شما ! موهای شب رنگم که دورم ریخت ، نگاه مامان گلی برقی زد . دسته ای از موهام را به دست گرفت و نوازشش کرد . با صدای گرفته ای گفت :
ــ بابات عاشق این موهات بود . وقتی به دنیا اومدی پوستت به سفیدی برف بود و موهات سیاهه سیاه
بابات که بغلت کرد به خنده گفت فکر کنم یه بار دیگه سفید برفی به دنیا اومده . هیچوقت نذاشت کوتاهش کنم اما من دور از چشمش هر ماه یه سانت از موهات رو می زدم تا جلوی رشدش رو نگیره ؛ مادر
خدابیامرزم معتقد بود باید مو قیچی بخوره تا رشد کنه .
موهام را رها کرد و نگاش را داد به من که با حال و هوای دیگری بهش زل زده بودم .ادامه داد :
ــ بابات اگه بود خیلی بهت افتخار می کرد . آرزوش این بود که تو خانم دکتر بشی . حرف های اون
romangram.com | @romangram_com