#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_212

دویدم برف بند آمده بود اما همان مقدار کم حالا و در این وقت شب یخ زده بود و به شدت سُر بود.

دوبار نزدیک بود بیافتم و به زحمت خودم را کنترل کردم . در اتاق را به شتاب گشودم و چیزی که چشمام دید، عقلم باور نمی کرد . مامان گلی صحیح و سالم نشسته بود کنار بخاری و نیما هم ایستاده

بود نزدیک پنجره رو به حیاط و داشت غش غش می خندید . لبخند روی لبان مامان گلی بهم آرامش داد و بی فوت وقت تمام آن دلهره را از دلم زدود . بیشتر از همه کیک دست ساز مامان گلی بود که خود را به رخم می کشید . یک عدد شمع با شعله ى سوزانش بهم خوشامد می گفت . نفس راحتی

کشیدم و رفتم داخل ؛ هم زمان نیما به سویم آمد و گفت :

ــ سلام به آبجی دکترم ، ترسیدی؟

چشم غره ای بهش زدم و گفتم :

ــ علیک سلام ، بله به لطف شما زهره ترک شدم .

باز خندید و مرا در آغوش برادرانه اش فشرد :

ــ یه بزم کوچیک راه انداختیم به مناسبت شاگرد اول شدن دکترمون ، زیاده روی کردیم به

نظرت ؟

نگاهی به قیافه ى مضحکی که به خودش گرفته بود کردم و خنده ام گرفت . با دیدن خنده روی لبام


romangram.com | @romangram_com