#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_211
فاطمه میان خنده برام اخمی نشان داد و برای اعتراض ضربه ای به پشت دستم نواخت :
ــ حالا به روت خندیدم ببین چه دور بر می داره ها . خوب بود برات سوسه بیام ؟ لیاقت رحم و مروت نداری . منو بگو که دل رئوفم خام توئه مارموز شد !
ارغوان که باز مرا با فاطمه در انداخته بود ،ساکت دست زیر چانه برده بود و با خنده ی مفرحی چشم بهمان دوخته بود .
نگاهی بهش کردم و زیر لبی گفتم :
ــ دارم برات !
شدت خنده اش بیشتر شد و ابرو برام تکان داد . رو کردم سمت فاطمه و صلح جویانه گفتم :
ــ خیله خوب بابا داشتم شوخی می کردم ؛ اصلا بدبخت فلک زده منم که بین شما دو تا مادر
فولاد زره گیر کردم !
قیافه های مبهوت شان مرا به خنده انداخت و عاقبت جفت به جانم افتادند و یک کتک مفصل ازشان نوش جان کردم . خیالم راحت شده بود که حالا هیچ کس ازم دلخور نیست . به جز
امیرعلی که نمی دانستم دلخوری ته چشماش را به چه تعبیر کنم ؟
***** چراغ خاموش آشپزخانه باز به دلم هراس افکند و نگرانی به وجودم چنگ زد . با عجله به سمت اتاق
romangram.com | @romangram_com