#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_210

ــ بله درست حدس زدی ! خنده و مهربونیم مال از تو بهترونه ، مال هر کسی غیر از تو ! و نیش زبونم فقط مال توئه ! حرفیه ؟

رنجشی عجیب توی خاکستری نگاش نشست که قلبم را به تلاطم وا داشت . برای لحظاتی طولانی بهم خیره شد و سکوت میانمان فریاد کشید . با نزدیک شدن استاد پاشنه چرخاندم سمت در کلاس و با آنکه دلم را پیشش جا می گذاشتم ، بدون حتی کلمه ای دیگر به داخل کلاس رفتم و رویصندلی رزرو شده ام نشستم . نگاه آخر امیرعلی آتش به جانم زده بود و شعله هاش داشت مرا می سوزاند .استاد به کلاس آمد و درس را شروع کرد . آن ساعت کلاس مشترکمان نبود و بودن امیر علی دم در کلاسم به این معنی بود که تمام برنامه ی کلاسیم را از حفظ است . با اینکه

می دانستم تمام این توجه ها برای رسیدن به هدفش است ، باز مانند دختر بچه های تازه بالغ در دل ذوق کردم و حالی به حالی شدم . تمام طول کلاس فکرم درگیر آن نگاه و رنجش بی سابقه ی

چشماش بود و تقریبا چیزی از درس نفهمیدم . بعد از بیرون رفتن استاد ارغوان با آرنج به به

آرنجم ضربه زد و گفت :

ــ کجایی تو دختر ، اصلا حواست به درس نبود !

و با اشاره به فاطمه که مشغول تماشای ما بود ادامه داد :

ــ این بدبخت فلک زده که از سر تقصیر تویه بینوا گذشت ، دیگه چرا تو لبی رفیق !

فاطمه خندید . خنده به لبان من هم سرک کشید . با نیم نگاهی به فاطمه که داشت از این بحث

تفریح می کرد رو به ارغوان گفتم :

ــ این کجاش شبیه فلک زده هاست ؟ لباش از بس خندیده اندازه ی دهنه ی غار شده !


romangram.com | @romangram_com