#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_209
صدای خنده مان باز به هوا رفت و دلم به آرامش دعوت شد . چشمان فاطمه باز پر از شیطنت شد و گفت :
ــ الان یعنی رگ دیوونگی ات رفته ؟ باز پاچه نمی گیری ؟
یک ضربه به شانه اش زدم :
ــ دیگه روت رو کم کنا !
با خنده وارد کلاس شد و ارغوان پشت سرش . هنوز یک پام بیرون کلاس بود که صدایی گفت :
ــ پس بلدی بخندی !
پام دوباره به بیرون کلاس کشیده شد و نگام به او افتاد . چشماش پراز گدازه های آتش بود . هنوز
برف روی موهاش خودنمایی می کرد . با خشم بیشتری گفت :
ــ پس خنده و هر و کرت واسه از ما بهترونه و اخم و تخم و نیش زبونت تنها واسه من ؟
روبه روش ایستادم و زل زدم توی چشماش که علاوه بر خشم ، دلخوری هم توش شناور بود .
با اینکه دلم زیرو رو شد اما با لحن سردی گفتم :
romangram.com | @romangram_com