#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_207

ــ حق با شماست ! واقعاهر فکری کنین حق دارین ؛ در اولین فرصت حتما مزاحمتون می شم . باید بیام واز مامانتون هم باید زحمتایی که بهشون دادم تشکر کنم .

لبخند زد و در حالی که یک دستش روی فرمان بود ، دست دیگرش را تکان داد و گفت :

ــ ببینیم وتعریف کنیم !

ارغوان به حرفش خندید و دروغ چرا من هم خنده ام گرفت . انتظار این حرف را ازش نداشتم :

ــ فعلا با اجازتون ، برین تو که حسابی سرده .

ازش خداحافظی کردیم .برامان بوقی زد و ماشین را به حرکت در آورد . او که رفت به عقب چرخیدیم نگام به یک جفت چشم خاکستری خشمگین گره خورد . امیرعلی کنار ماشین اش ، بی چتر ایستاده بود . برف تند تر شده بود و به همین علت موهاش کامل سفید بود . از آن فاصله ی نزدیک خشم تو نگاش کامل مشخص بود . قلبم در سینه فرو ریخت . ارغوان که متوجه او نشده بود ، مرا کشاند و با

خود به حرکت در آورد اما هم چنان نگاهمان در هم پیچیده بود. نمی دانستم آن چه بود که از چشمش تا عمق وجودم جاری بود . بالاخره ناچار شدم نگام را ازش بکنم و وارد دانشکده شدم ؛ در حالی که تمام تنم در آن هوای برفی مانند کوره ی آتش بود . وارد راهروی دانشکده شدیم . فاطمه گوشه ای ایستاده بود و داشت با یک از بچه ها حرف می زد ؛ حالا نوبت او بود که ازش دلجویی کنم . بهشان که رسیدیم ، ارغوان با صدای شادی سلام کرد . فاطمه به سمتمان برگشت و نگاش به نگام گره خورد . از حالت صورتش نمی شد حدس زد به چه چیزی فکر می کند . لبخندی به روش پاشیدم و سلام کردم . با لبخند نیم بندی به سلام جفتمان پاسخ دادو بعد از جدا شدن از دوستش کنارمان قرار گرفت . با هم به سمت کلاسمان به راه افتادیم . برای دقایقی سکوتی آزاردهنده میانمان برقرار شد . به خودم کمی جرات دادم و دستش را که ازچادر بیرون مانده بود گرفتم . بلافاصله به طرفم چرخید و با حیرت به دستانمان خیره شد با ملایم ترین لحنی که در خودم سراغ داشتم گفتم :

ــ بابت اون روز شرمنده ی گل روتم فاطمه جون ، اعصابم خراب بود سر ما دوتا خالی کردم خودم می دونم کارم منصفانه نبود .

نگاش بالا آمد و صاف زل زد توی چشمام و گفت :

ــ واسه چی اعصاب نداشتی ؟

خنده ام گرفت . دوستانم به نوبه ی خودشان هر کدام در بازجویی ید طولانی داشتند . با خنده روی لبام گفتم :


romangram.com | @romangram_com