#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_206

وقتی از اتوبوس پیاده شدم اولین دانه ی برف از آسمان بارید . نگام رفت بالا ، آسمان تهران تیره

و تار بود و ازش دانه های ریز برف به زمین سرازیر بود . با احتیاط از عرض خیابان گذشتم و خودم را رساندم به در دانشکده . همزمان ماشین سیاه رنگ آشنایی ترمز کرد . ارغوان پیاده شد و از همان جا برام دست تکان داد . لبام به لبخندی از هم کش آمد و قدمی راه رفته را بازگشتم .

ارشیا شیشه ى سمت راننده را پایین کشید و از همان جا سلام کرد:

ــ سلام نورا خانم خوبین ؟ پس چرا چتر ندارین؟ دلسوزیش در آن سرمای استخوان سوز دلگرمم کرد و با قدمی دیگر خودم را بهش رساندم :

ــ سلام ارشیا خان ، داخل کیفمه هنوز برف اونقدر شدید نشده .

ارغوان کنارم ایستاد .چترش را گشوده بود و بالای سر جفتمان گرفته بود . بهش لبخند زدم و گفتم :

ــ سلام دوستم ! او هم در جوابم لبخندی تحویلم داد و مرا به خودش چسباند. گرمای پالتوی گرم مشکی رنگش انگار

به بدنم سرایت کرد :

ــ سلام به روی ماهت .

ارشیا دوباره گفت :

ــ خبری ازتون نیست ؛ انقدر سرتون شلوغ شده که فقط باید شما روا ینجا ببینیم ؟ سری از روی تاسف تکان دادم و با شرمندگی گفتم :


romangram.com | @romangram_com