#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_205

ــ از حرفاتون سر در نمی یارم جناب رییس .

دوباره خندید و به صندلی تکیه زد :

ــ باشه خودتو به اون راه بزن ، ببینم تا کی می تونی انکارش کنی ! چند روزه که احساس کردم از

چیزی ناراحتی ، دو روز پیش هم که با اون و حال و احوال به شرکت اومدی ؛ می خواستم ازت بپرسم اتفاق بدی برات افتاده؟ اگه کمکی از من بر می یاد با کمال حاضرم برات انجامش بدم !

خونم به جوش آمده بود و از اینکه نم یتوانستم جواب دندان شکنی بهش بدهم ، احساس بیچارگی کردم . با نهایت تلاشی که می توانستم بکنم تا صدام کینه توزانه نباشد گفتم :

ــ از لطفتون ممنوم اما مشکلی ندارم . فقط یه معده درد قدیمیه که گاهی اذیتم می کنه . اگه اجازه بدین برگردم سرکارم . نگام مستقیم و عصبی بهش دوخته شد . تنها سلاحم نگام بود . لبخند از لباش محو شد :

ــ نگات بدجور سگ داره دختر! اینو می دونستی؟ سکوتم ادامه داشت ؛ با دست اشاره ای کرد و نگاش را ازم دزدید :

ــ مرخصی ! با عجله از اتاقش خارج شدم و پشت میزم قرار گرفتم . همه ی وجودم از احساس سرکوب شده ی

خشم در حال فرو پاشیدن بود . می دانستم از مانیتورش مرا زیر نظر می گیرد. نتوانستم حتی حرصم

را جوری خالی کنم . با همان حال خراب پرونده را گشودم و مشغول کار شدم .

*********


romangram.com | @romangram_com