#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_204

جاسیگاری روی میزش خاموش کرد و گفت :

ــ خیلی قُد و مغروری ! می تونستی راحت بگی که اذیتت می کنه !

ترجیح دادم سکوت کنم تا مبادا جری شود برای صمیمیت بیشتر در کلامش . اشاره ای کرد و گفت :

ــ بیا جلوتر چرا اونجا وایستادی ؟

پام برای جلو رفتن پیش نمی رفت . عجیب بود که در مقابل امیرعلی که به شدت در قلبم بهش تعلق خاطر داشتم ، همیشه زبانم دراز بود و در مقابل این مرد گرگ صفت زبانم کوتاه می شد.

این ناتوانی بهم حس حقارت می داد . دستام مشت شد و از همانجا گفتم :

ــ اگه امری هست بفرمایید ، کارای پرونده ی سیمرغ هنوز مونده .

لبخند اغواگرانه ای زد و خودش را جلو کشید و در حالی که آرنج هاش را روی میز

تکیه گاه بدنش می کرد ، با نگاهی مستقیم گفت :

ــ خیلی سرسختی دختر؛ ولی این اصلا بد نیست . من از آدم های سرسخت و مغرور خوشم میاد ! سرو کله زدن باهاشون سر زنده ام می کنه ! نگام به سرعت بالا رفت و فکم از عصبانیت بهم قفل شد . حیف که نمی توانستم در حد و اندازه های خودش جوابش را بدهم .این شغل برام حیاتی بود و باید هر طور شده حفظش می کردم .

با اخم گفتم :


romangram.com | @romangram_com