#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_203
خوف داشتم از رفتار مامان گلی ، می ترسیدم پسم بزند . لحظاتی گذشت که در نظرم خیلی کش آمد؛ تا دستان مامان گلی مرا به خود فشرد و بوسه ای پر مهر به شقیقه ام نواخت و دل بیچاره ام را
در سینه به هول و ولا انداخت . مامان گلی مرا بخشیده بود و این بالاترین چیزی بود که من می خواستم. نیما با لودگی گفت :
ــ خیلی خب حالا حسودیم شد !
با خنده از آغوش مامان گلی بیرون آمدم . اوسریع برگشت سمت گاز و عدسی داخلش را تند تند هم زد . منم رفتم طرف نیما و او را بغل کردم :
ــ بیا بغل خودم حسود خان ! نیما مرا بوسید و گفت :
ــ فدای آبجی مهربونم بشم .
و این شد که دوباره احساس خوشبختی به دلم هجوم آورد و باز این خانه ى کوچک پر از عشق شد و همه ى جان و پی ام در آرامشی ژرف فرو رفت . *********
روز بعد کلاس نداشتم و بایستی به شرکت می رفتم . صبح با سلام و صلوات مامان گلی که روز
آخر مرخصی اش را می گذراند ، با دلی مملو از عشق و دوستداشتن عزیزانم به شرکت رفتم . پشت میزم نشستم و با بابا ولی که برام چای آورده بود ، با خُشرویی چاق سلامتی کردیم . او حالم را پرسید و من گفتم که خوبم و ازش خواستم ترکیب جوشانده اش را بهم بگوید . اوهم بی چشم داشت گفت این ترکیب را از اجدادش به ارث برده و ساختنش کار هر کسی نیست و قول داد در اولین فرصت مقداری برام فراهم کند . همه چیز خوب و دلپذیر بود تا اینکه بهادری مرا به اتاقش فرا خواند . با بی میلی به اتاقش رفتم . روی صندلی گردانش لم داده بود و سیگاری گوشه ى لبش خودنمایی می کرد . با دیدنم سیگار را از گوشه ى لبش برداشت و گفت :
ــ دودش که اذیتت نمی کنه ؟ سرم را پایین انداختم . نگاش جوری بود که عرق را بر بدنم می نشاند . آهسته جواب دادم :
ــ نخیر امری با من داشتین ؟ پک عمیقی به سیگارش زد و دودش را به بیرون فوت کرد. بوی سیگار به مشامم رسید و بینی ام بی اختیار چین خورد . او که حرکاتم را به دقت زیر نظر داشت، بلند خندید و سیگار را در
romangram.com | @romangram_com