#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_202
ــ جمع کن بابا حالا هی من هیچی نمی گم ،داره منو همتراز ضحاک ماردوش می کنه ! خنده به لباش آمد و در حالی که بر می خاست گفت :
ــ اتفاقا مثال خیلی بجایی بود .
زود از کنارم دور شد و من به دنبالش روان شدم .
زودتر از روزهای دیگر به خانه رسیدم چون امروز شرکت نرفته بودم . حالم از صبح خیلی بهتر بود و آمادگی رویارویی با مامان گلی را داشتم . چراغ روشن آشپزخانه دلم را به شادی نشاند . با قدم های
تند خودم را به در رساندم و بعد از چند ضربه کوتاه گشودمش . اولین چیزی که چشمام دید ، مامان گلی
جانم بود که کنار اجاق ایستاده بود و درون قابلمه را هم می زد . با صدای در به عقب برگشت و نگام را غافلگیر کرد . بهش لبخند زدم و خودم را انداختم تو. صدای نیما اجازه هیچ عکس العملی بهمان نداد :
ــ سلام آبجی خانم خوش اومدی .
ــ سلام خان داداش ! خوبی ؟ کتاب درون دستش را تکان داد :
ــ اگه این مباحث ریاضی بذاره ، آره . کیفم را گوشه ای پرت کردم و به سمت مامان گلی که هنوز داشت نگام می کرد ، رفتم و بدون
لحظه ای تامل بغلش کردم و تا می توانستنم ریه هام از عطر تنش سیراب شد . آرام گفتم :
ــ الهی من قربونت برم ، خوشحالم که باز سر پا شدی .
romangram.com | @romangram_com