#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_199

خیره بهش چشم دوختم و دلم از مهربانیش گرم شد . حق این رفیق شفیق ، دروغهام نبود ، بود؟

حق و النصاف که من لیاقت او و مهربانی هاش را نداشتم . بهم لبخند زد . سرم را پایین انداختم و مشغول خوردن شدم . حالا لقمه ها را به زور آب فرو می دادم ؛ چون بغضی به اندازه ى یک هلو راه گلوم را بسته بود . از خودم دلگیر بودم . ارغوان با سادگی و محبتش کاری کرده بود که از

خودم بدم آمده بود . پوشش ساندویج را به همراه بطری نوشابه درون سطل آشغال انداخت و بی مقدمه گفت :

ـ دیروز که رفتی ، پشت سرت داداشت اومد دانشکده .

لیوان یکبار مصرف را مچاله کردم و از همان فاصله پرت کردم سمت سطل ، درست داخلش فرود آمد ؛ از این پیروزی لبخند به لبام نشست و در جوابش گفتم :

ــ دیشب بهم گفت.

ارغوان کنارم نشست و مشغول تمیز کردن مانتواش شد :

ــ ماشالا چه داداش خوش برو رویی داری نورا ! خیلی ازش خوشم اومد !

باخنده رو کردم بهش و گفتم :

ــ حیف که ازت دو سالی کوچیک تره ! وگرنه می گفتم قابلت رو نداره !

سر بلند کرد و اوهم با خنده گفت :


romangram.com | @romangram_com