#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_198
ــ من با همین سیر می شم ؛ غذای بیرون با معده ام نمی سازه . همین دو روز پیش یه ساندویج
خوردم ، بابام اومد جلوی چشام از معده درد .
با نگرانی گفت :
ــ به خاطرش دکتر رفتی ؟ اگه ولش کنی مشکلت جدی می شه ها !
از آب سرد کن لیوان آبی ریختم و گفتم :
ــ چیزیم نمی شه ، فقط باید رعایت کنم و هر چی نخورم ؛ اونم حرف گوش کن می شه و کاری به کارم نداره ! گازی به چیز برگرش ، که عطرش آدم را مست می کرد ، زد با خنده گفت :
ــ بلا نگیره تو رو دختر! واسه هر چیز یه جوابی آماده داری . مطمئنی یکم نمی خوای ؟ واسه من زیاده ها . چپکی نگاش کردم و گوشه ى دهانم را با دستمال تمیز کردم :
ــ این همه داشتم برات قصه می گفتم ، تازه می پرسی لیلی زن بود یا مرد ؟
خنده اش بیشتر شد . صدای خنده اش را دوستداشتم . لقمه اش را با نوشابه فرو داد و گفت :
ــ آخه از گلوم پایین نمی ره تنهایی ! پس منم از فردا نون و پنیر از خونه می یارم که بهمون
غذا بچسبه .
romangram.com | @romangram_com