#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_197
دستاش بالا آمد و دور کمرم حلقه شد . احساس آسودگی به وجودم دست پیدا کرد و نفس راحتی کشیدم .
صداش درست کنار گوشم آمد :
ــ دیگه تکرار نشه ! وقتی می دونی چقدر دوستت دارم ، بی انصافیه که با احساسم بازی کنی !
سرم را تکان دادم و بیشتر حلقه دستام را به دور گردنش سفت کردم :
ــ چشم ! بخدا نادم و پشیمونم ! مطمئن باش احساس منم به تو همینه !
آرام از آغوشم بیرون آمد . نگاهمان به هم گره خورد ، دلخوری از چشمای زیباش گریخت و گل لبخند
به لباش بازگشت . هر دو بهم خندیدیم و به سمت کلاس بعدی رفتیم .
موقع ناهار روی یک نیمکت درون بوفه نشستیم . من ساندویج نان و پنیرم را بیرون آوردم و ارغوان
برای خودش چیز برگر سفارش داد . نگاش به لقمه ى درون دستم افت:
ــ تو هم یه چیزی سفارش بده دختر ، این که سیرت نمی کنه ! تا غروب کلاس داریما .
گاز بزرگی به لقمه زدم و در حالی که می جویدمش گفتم :
romangram.com | @romangram_com