#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_196

ــ امروز نیومد . پیامک داد که سرما خورده .

باز سکوت بینمان برقرار شد . حتی نتوانستم حال فاطمه را جویا شوم .از راهرو گذشتیم و به سمت

پله های طبقه بالا رفتیم . ارغوان کوله پشتی اش را روی دوشش جابه جا کرد و روی اولین پله قدم

گذاشت ؛ که من به تندی وبدون لحظه ای تعلل گفتم :

ــ بابت رفتار دیروزم ازت معذرت می خوام ارغوان ؛ واقعا از اون حرفا پشیمونم و همه اش از

روی ناراحتی و عصبانیت بود .

پاش سست شد و سر جاش ایستاد . من هم پشت سرش ایستاده بودم .عذرخواهی در مرامم جایی

نداشت ، اما اینبار مقصر بی چون چرا بودم و ارغوان برام با همه فرق می کرد. رفاقت باهاش

را دوسداشتم و از ته دل می خواستمش . حینی که دستش بند کوله اش بود ، برگشت سمتم و بهم نگاه کرد . چشام آن لحظه ، پر از حس دوستی و علاقه بهش خیره شد . دل ارغوان آنقدر کوچک و مهربان بود که با دیدن نگاه مظلومانه ام ، خنده اش گرفت و لبخندی شیرین مهمان دلم کرد .

بلافاصله به آغوشش گرفتم و عطر خوشبوش را به ریه کشیدم . آهسته زیر گوشش گفتم :

ــ دلتنگت بودم رفیق مهربونم .


romangram.com | @romangram_com