#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_195

ــ هیچ کاری نمی تونه بکنه ، جز اینکه دست از سر من برداره ! با نگاه مستقیمش یکهو جدی شد و گفت :

ــ بر نمی داره ! نه تا وقتی که به دستت بیاره ! از لحن کلامش و جدیت نگاش ته دلم خالی شد و بی کلام بهش خیره شدم . این جناب مانی چیزهایی می دانست و به روی مبارکش نمی آورد . ارغوان اجازه نداد سخن دیگری بینمان رد و بدل شود و کنارم آمد ؛ دست روی شانه ام گذاشت . سرم به جانبش چرخید و به صورتش نظر انداختم ؛دلخوری

هنوز از چشماش می بارید ، اما یارغارم آدم بی معرفتی نبود . به حرف آمد و سنگین و رنگین گفت :

ــ سلام . بهش لبخند زدم . از دیروز تا همین لحظه نسبت بهش عذاب وجدان داشتم و دلم به خاطرش شکسته

بود. نباید ارغوان را از خودم می راندم ؛ او تنها رفیقم بود که راه دلم را زود پیموده بود . دستش را گرفتم و به آرامی فشردم :

ــسلام دوستم خوبی ؟

هنوز نگاش پر حرف بود . فقط سرس تکان داد و به سلامی که مانی کرده بود پاسخ داد . از جام بلند

شدم و باهاش همراه شدم . در سکوت قدم بر می داشتیم . در حالی که من در درونم به جنگ وستیز با

عقل و احساسم پرداخته بودم و نمی دانستم چطور ، دوباره نگاه ارغوان را شاد و پر از حس دوستی

کنم . بی هدف گفتم :

ــ پس فاطمه کو؟ بدون اینکه نگام کند گفت :


romangram.com | @romangram_com