#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_194
گذشته بود. سلامی اجباری به مانی کردم و گفتم :
ــ من باید برم . و بدون توجه بهشان با سرعت خودم را به کلاس رساندم . خوشبختانه استاد این درس سخت گیر نبود و در کلاسش بی اجازه می شد تردد کرد . بدون اینکه رشته ى سخنش را پاره کنم ؛ روی یکی از
صندلی ها نشستم . هنوز نفسم جا نیامده بود و خوب سر جام مستقر نشده بودم که دوباره در باز شد و این بار امیرعلی و مانی به داخل آمدند . دلم درسینه فرو ریخت . پس این ترم هم با او دو درس مشترک داشتم . هم شادی به زیر پوستم دوید و هم غم به دلم را پیدا کرد . بلاتکلیفی داشت بیشتر از هر چیز دیگری مرا کلافه می کرد . خودم هم نمی دانستم ، با خودم چند چند هستم . امیرعلی نگاهی به اطراف کرد و طبق معمول مرا یافت و یک راست آمد و روی صندلی کناری من نشست . و وجودم را بی قرار کرد . جناب مانی به تبعیت از او آمد و کنارش نشست . سکوت در کلاس بر قرار بود و استاد با صدای رسایی تدریس می کرد . صدای گرومپ گرومپ قلبم به حدی بلند بود که وحشت داشتم امیرعلی آن را بشنود و راز دلم براش فاش شود .
برعکس تمام وقت های دیگر ، امیر علی ساکت و صامت نشسته بود وتمام توجه اش به تدریس استاد بود . زیر چشمی نگاهش کردم . صورتش سفت و سخت و با اخم همراه بود . نفس راحتی کشیدم و حواسم را جمع کلاس کردم...
استاد که از کلاس بیرون رفت ، امیرعلی بلافاصله از جا بلند شد و بدون اینکه کلامی سخن بگوید، با عجله از کلاس خارج شد و مرا مات و مبهوت حرکتش کرد . نیما با لبخندی بهم چشم دوخت
و گفت :
ــ چیکارش کردین که عین ببر زخمی بود ؟
توجهم را به او دادم و شانه ای بالا انداختم :
ــ حرف و سخن جدیدی نبود ! سرش را تکان داد و با خنده ى آرامی گفت :
ــ هر چی بود بدجور حالی به حالیش کرد ؛ حتی یک کلمه با منم حرف نزد و اینطوری رفت ! بزارین یه توصیه ی برادرانه بهتون بکنم ، با دم این ببر درنده بازی نکنین ! پاش برسه می تونه خیلی وحشی بشه !
پوزخندی بهش زدم و با اطمینان گفتم :
romangram.com | @romangram_com