#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_193

به من نیست . شاید این افکار از اوهام و خیالاتم نشات می گرفت ، ولی بهرحال بهش اعتماد داشتم

که این طور بی ملاحظه بهش می تاختم و شاید جایی در گوشه های قلبم از این بازی لذت می بردم و این نیش زدن ها برای تحریک بیشتر امیرعلی بود . دندان های سفید و ردیفش را بهم سابید و یک قدم بهم نزدیک شد . فاصله مان به حداقل رسید و دلم در سینه تاپ تاپ می کرد . صداش خشم داشت

اما به شدت دلنشین بود :

ــ اگه نامرد بودم جور دیگه ای باهات تا می کردم چشم سیاه ! با اینکه مثل نیش عقربه زبونت نمی بینی تا چه حد باهات مدارا می کنم؟ می خوای نامردی واقعی رو نشونت بدم؟ حق داشت ، با آوازه ای که از او و رفتارش با دخترهای دیگر شنیده بودم ، به شدت ملاحظه ام را

می کرد و هر چقدر بیشتر بهش می تاختم ، او بیشتر عقب نشینی می کرد . برام جالب بود که بعد از هر بار مشاجره مان باز برای دفعه ى بعد که می دیدمش ، همان امیرعلی روز اول می شد و شیطنت ته چشماش پا برجا بود . بدون اینکه نفس بکشم بهش نگریستم . جوابی براش نداشتم و این بار او بود که زبانم را کوتاه کرده بود . خودش هم در سکوت عجیبی دست و پا می زد و با نفس های بلند و پشت هم ، دست از نگاه کردن بهم بر نمی داشت. انگار هیچ کداممان قصد نداشت از تماشای رخ دیگری باز بماند .لحظاتی کشدار گذشت ، تا با صدای سلام شخصی از آن حال در آمدیم . گویا

بهم ضربه ای سخت وارد شد و کسی به عقب هلم داد. چند قدم عقب گرد کردم و نگاه ازش بر گرفتم . بالاخره نفسم از درون سینه آزاد شد و سرم پایین افتاد . به شدت احساس گرما می کردم ؛

آن هم در حالی که سوز زمستانی هم نمی توانست قدری از گرمای وجودم بکاهد . صدای نفس های امیرعلی هنوز می آمد و صدای دیگری گفت :

ــ امیرعلی اینجا چیکار می کنی؟

سرم بالا آمد و جناب مانی جلوی رویم عرض اندام کرد . امیرعلی به زحمت گفت :

ــ اومدم دنبال کتاب ،دیگه داشتم می رفتم کلاس .

همین یک جمله مرا به ناگاه به خود آورد و نگاهی به ساعتم کردم و آه از نهادم برخاست. از 10


romangram.com | @romangram_com