#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_192
متصدی کتاب را به طرف امیرعلی گرفت و بهمان خیره شد . پاشنه چرخاندم تا از او دور شوم ، نزدیکی بهش داشت مرا ویران می کرد . هنوز چند قدم ازش دور نشده بودم که کتاب را برداشت و به سرعت دنبالم آمد :
ــ تو هم نتونستی این کتاب رو پیدا کنی؟ می گن خیلی کم یاب شده !
دستم بند کیفم را به شدت می فشرد و قدم هام تند و بی وقفه بود . سکوتم را که دید ، باز به
حرف آمد :
ــ زبونت رو کجا جا گذاشتی که باز روزه ى سکوت گرفتی ؟ هر کی ندونه حداقل من که می دونم
چه زبون دراز و تند و تیزی داری !
باز مرا تحریک به حرف زدن کرد و زبانم بی اجازه در دهانم به گردش در آمد ؛ همان طور که در ورودی کتابخانه را می گشودم و موجی از هوای سرد را به جان می خریدم ، گفتم :
ــ حرفی برای گفتن به نامرد جماعت ندارم ! باز زبانم نیشش زده بود. باز چشماش طوفانی شد و فکش به هم قفل شد . با یک قدم بلند جلوی راهم را سد کرد و با عصبانیت بهم نگاه کرد . سرم را بالا بردم و بی مهابا بهش چشم دوختم .
عضلات صورتش منقبض شده بود و از چشماش شراره های آتش بیرون می زد. از سکوتش استفاده کردم و دوباره گفتم :
ــ چیه ؟ الان ناراحتت کردم؟ می خوای بگی که نامرد نیستی؟ چطور این جرات را داشتم که در مقابل آن ببر عصبانی اینطور بلبل زبانی کنم را ،خودم هم نمی دانستم ؛ اما از همان روز اول انگار اعتمادی عجیب به همراه آن عشق شورانگیز در دلم جوانه
زده بود که مطمئنم می کرد امیرعلی فقط به زبان هارت و پورت دارد و هرگز مرد آسیب زدن
romangram.com | @romangram_com