#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_191

انگار قدرت حرکت از جفتمان سلب شده بود . بلوز یقه اسکی آبی تنش بود ، با یک پلیور سفید و شلوار کتان آبی .یک بارانی مشکی رنگ روی ساعد دستش خودنمایی می کرد . در یک کلام ، به

شدت جذاب و خواستنی بود . داغ دلم باز تازه شد . او بود که اول به خودش حرکت داد و لباش به

لبخندی گرم و شیرین از هم باز شد و دل بیچاره ى مرا از هستی ساقط کرد . کاش می توانستم بهش

بگویم که مدت هاست مرا صید کرده است و بیش از این خودش را به تک و تا نیاندازد . کاش راهی بود تا می توانستم عشق نو پام را به ثمر برسانم . صداش به پرده های گوشم رسید و طپش دلم را

بیشتر کرد :

ــ سلام چشم سیاه ! چقدر از دیدنت اینجا غافلگیر شدم !

چشم سیاه که خطابم می کرد ، دلم غرق سور و ساطی عجیب می شد . این واژه را شنیدن، فقط از دهان او لذت بخش شده بود . قدمی به سویش برداشتم و در حالی که دلم را به بند می کشیدم اخم را به چهره دعوت کردم و بی اعتنا به او کتاب را تحویل متصدی دادم . امیرعلی به طرفم برگشت و

دوباره گفت :

ــ اگه لازمش داری نگهش دار ، من می تونم یه روز دیگه برای گرفتنش بیام . نگام باز بی اجازه به سویش روان شد . نگاه کردن بهش را دوست داشتم و این تنها کاری بود که

اجازه اش را داشتم . سعی کردم لحنم سرد باشد و چیزی از التهاب درونم را نمایان نکند :

ــ لازم به لطف شما نیست جناب ! به قدر نیاز مطالعه اش کردم .


romangram.com | @romangram_com