#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_190
حاصلی نداشت اما عجیب بود که در این مدت کوتاه، آنچنان با جانم عجین شده بود که قدرت راندنش
از نهان خانه ى دلم را نداشتم . افسوس که عشق خیلی بی موقع به سراغ دلم آمده بود . به قول معروف عشق بی اجازه می آمد . سرم را فرو کردم توی کتاب و زل زدم به سطرهاش تا یاد امیر علی از
ذهنم پاک شود . تا نزدیک ساعت 10 مشغول مطالعه بودم ،عقربه های ساعت که به 10 نزدیک شد ،
بند و بساطم را جمع کردم و خواستم از کتابخانه بیرون بزنم ، که شنیدن صدای آشنایی مرا در جا
میخکوب کرد .
صدای افسونگری که از همان ابتدا مرا مسخ خودش کرده بود . سرم چرخید تا بلکه صاحب صدا
را بیابم . درست سمت راستم به پشت ایستاده بود و از متصدی کتابخانه درخواست کتاب داشت .
من همان طور خشک شده سرجام ایستادم و مشغول تماشای نیم رخش بودم، که عجیب دلم را به
تقلا می انداخت . متصدی کتابخانه بهم نظر دوخت ؛ با اشاره به سمتم رو به امیرعلی گفت :
ــ کتاب مورد نظرتون دست اون خانمه !
امیرعلی به پشت برگشت و درست روبه رویم قرار گرفت . برای یک لحظه به هم خیره شدیم .
romangram.com | @romangram_com