#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_189
بی لحظه ای تامل برگشت و با عجله رفت داخل اتاق . من اما همان جا بر جا میخکوب شدم .
نیما با حرفاش بدجور دلم را زیر و رو کرد و بعد تنهام گذاشت . تمام این مدت فکر می کردم فقط
خودم هستم که این جنبه از ماجرا را می بینم . نیمای امروز، مرا کیش و مات کرده بود ، با یک سوال ساده ، به تمام احساسات درونم پی برده بود و این چیزی نبود که خوشایند من باشد . نمی خواستم هیچ کس از احساساتی که درونم در جریان بود با خبر شود ؛ حتی اگر آن شخص عزیز دلم نیما باشد . غوغای درونم چیزی نبود که به همین راحتی ها آرام شود . سوز سرد پاییزی از میان گره های بافتم به داخل نفوذ کرد و لرز بدی به تنم نشاند . ناچار به داخل خانه پا گذاشتم . پشت در اتاق مامان گلی لحظه ای پا سست کردم . دلم بی تاب دیدارش بود . حتی اگر او خواهان دیدنم نبود . به آرامی در را گشودم و از لای در نگاهی به داخل انداختم . نیما دراز کشیده بود . پارچ و لیوان را بالای سر مامان گلی گذاشته بود . شوق دیدنش مرا واداشت که آهسته و پاورچین بروم توی اتاق . بالای سرش ایستادم و دقیقه ای به چهره ی زیبا و پوست چروکیده اش ، که برام با ارزش ترین چیز در دنیا بود ، خیره شدم . صدای نفس هاش آرام و بدون خش بود و این دل پُر غصه ام را آرام می کرد . هوس بوسیدنش به دلم چنگ زد، اما به سختی این هوس را در دل کشتم و تنها آهی جگر سوز از سینه ام خارج شد . به همان آرامی راه آمده را باز گشتم و به اتاق خودم رفتم . *********
صبح بعد از اینکه نمازم را خواندم ، زود لباس پوشیدم و بی سر و صدا رفتم تو حیاط . باران نمی بارید اما هوا به شدت سرد بود ؛ جوری که احساس کردم تا چند دقیقه دیگر قندیل می بندم . شیر آب روشویی را باز کردم ، هیچ آبی نیامد . احتمالا آب تو لوله ها یخ زده بود. به حالت دو خودم را رساندم به آشپزخانه . آنجا هم دست کمی از بیرون نداشت و عین یخچال بود . خوشبختانه آب از لوله آمد و توانستم دست و رویم را بشورم . خواب از سرم پرید و لرز به تنم نشست . خیلی سریع یک لقمه نان و پنیر مهیا کردم و درون کیفم گذاشتم و قبل از اینکه مامان گلی بیدار شود از خانه زدم بیرون .
روی رویارویی باهاش را نداشتم . شرمنده ى گل روش بودم و بدتر از همه تاب رو برگرداندش
در حد توانم نبود . قهر مامان گلی بدجور دلم را می شکاند و برای ندیدن این قهر و دلخوری دو روز بود که ازش فرار می کردم . به ایستگاه مترو رفتم . ساعت10 اولین کلاسم بود و به خاطر اینکه
نتوانسته بودم تعدادی از کتب معرفی شده را تهیه کنم، قصد داشتم به کتابخانه بروم و کمی مطالعه
کنم . فعلا باید همین جور مدارا می کردم ، چون پولی در بساطم نمانده بود ؛ اما خدا بزرگ بود و
بی شک هوایم را داشت . خودم را به خودش سپرده بودم . من می خواستم نهایت تلاشم را بکنم، باقیش به او بستگی داشت و میزان لطف و کرمش . وارد محیط کتابخانه که شدم ، گرمای لذت بخشی به پوست صورتم هجوم برد و آن را به سوزشی شیرین دعوت کرد . اول به سمت شوفاژ رفتم و دست های یخ کرده ام را برای دقایقی روش گذاشتم ، تا گرما به همه جای تنم راه یابد . با انرژی
بیشتر رفتم سراغ کتاب ها و روی یک صندلی نشستم . نگام افتاد به صندلی روبه رو، و یاد امیرعلی
باز به خاطرم چنگ زد . روی همان صندلی نشسته بود و مشغول تماشام بود . آهی از اعماق قلبم بیرون آمد . این عشق هرگز به سرانجام نمی رسید و جز سوزاندن و خاکستر کردن قلبم برام
romangram.com | @romangram_com