#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_188

ــ می تونم درکت کنم ! باز بهش خیره شدم . پی بردن به اینکه در سرش چه می گذرد ، بعضی اوقات غیر ممکن می شد و امشب یکی از این غیر ممکن ها داشت مرا به مرز جنون می رساند .

استکان را درون سینی ملامین با گل هایی که زمانی آبی بود، گذاشتم . تمام میلم به خوردن آن چای داغ فروکش کرد . چراغ را خاموش کردم و گفتم :

ــ کسی که مرموز شده امشب خودتی . از حرفات سر در نمی یارم نیما .

بلند شد و سینی چای را داخل سینک گذاشت و باز مشغول آب کشی شد و بعد از اتمام کارش ، یک پارچ آب و یک لیوان داخل سینی گذاشت ؛ نگاهی اجمالی به اطراف کرد و عاقبت نگاش را به من داد ، که بهش چشم دوخته بودم و بی صبرانه منتظر کلامی از جانبش بودم :

ــ پاشو بریم اونور، مامان گلی تنها مونده . پوفی کردم و از جام بلند شدم . کنار پله که رسیدیم ، ایستادم و با پا فشاری خاص خودم گفتم :

ــ نیما می شه بگی منظورت از اون حرفا چی بود ؟

ایستاد و به طرفم چرخید و ساده گفت :

ــ منظورم واضح بود آبجی ! درک می کنم چرا از ما به دوست پولدارت نگفتی ، چون حتما دوسنداشتی اون از وضع زندگیمون با خبر شه ، مبادا که برات دلسوزی و ترحم کنه ؛ و از ما به

اون نگفتی تا اون بیشتر کنجکاو نشه و نخواد باهات رابطه ى بیشتری داشته باشه ، که باز هم برسیم به وضع زندگیمون . اینا رو درک می کنم و بهت حق می دم .

برای لحظاتی سکوت کرد و به چهره ام که مات و مبهوت حرف هاش بود نگاه کرد و بعد با لحن زیبایی گفت :

ــ شاگرد اول شدن مبارک آبجی ! می خوام بدونی که چقدر بابتش خوشحالم و بهت افتخار می کنم . بقیه چیز ها هیچ اهمیتی نداره ، چون من همیشه کنارتم و هر تصمیمی که تو بگیری بهش عمل می کنم ؛ برای اینکه به خانم دکترم ایمان دارم .


romangram.com | @romangram_com