#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_187

دلیل این همه پنهان کاریت چی می تونه باشه ؟

لحن نیما اذیتم کرد . اینکه یک جورایی حق با او بود ، یک جایی از دلم را می سوزاند . وقتی جوابی ازم نگرفت و سکوتم را دید ، برگشت و مشغول شستن تابه شد . کارش که تمام شد ، دستاش را با حوله خشک کرد و دو استکان چای از کتری در حال جوش روی اجاق ریخت و آمد کنارم نشست . در قندان را برداشت و بی حرف به بخارى که از استکان چای بلند می شد ، چشم دوخت . برادر کوچکم واقعا داشت مرد می شد ؛ حالا سوالاتی داشت که قبل از این ،هرگز براش پیش نیامده بود .ناگریز از پاسخگویی ، با صدایی که به زور از حنجره ام بیرون می آمد ، گفتم :

ــ دلیلم کاملا شخصیه نیما ! و این که تو تا بحال در مورد دوستای من کنجکاوی نکردی ؛ اگه

می پرسیدی حتما جواب می گرفتی .

نگاش بالا آمد و صاف توی چشمام نگاه کرد . استکان چای را به دست گرفت و پرسید :

ــ دوستت پولداره؟ سوالش مانند صاعقه ای بهم اصابت کرد . سر جام خشک شدم و دستم که به سمت استکان چای می رفت ، از حرکت باز ماند . برای لحظاتی هر دو بهم خیره شدیم ؛ در حالی که سعی داشتیم به

مکنونات قلبی طرف مقابل پی ببریم . بالاخره استکان را برداشتم و گفتم :

ــ چرا اینو پرسیدی ؟ مصرانه گفت :

ــ هست؟ نگام را ازش دزدیدم و لب زدم :

ــ هست .

نفس عمیقی کشید و بعد از فوت کردن چایش چند قلپ ازش خورد . سکوتش آزار دهنده شده بود و داشت جانم را به لبم می رساند . با دستانی لرزان استکان را به لبام نزدیک کردم ، بالاخره به حرف آمد :


romangram.com | @romangram_com