#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_186

گفت تو شاگرد اول شدی .

بلافاصله پرسیدم :

ــ کی بود ؟ اسمش رو نگفت ؟ نیما بلند شد و تابه را درون سینک گذاشت . اسکاچ را به مایع ظرفشویی آغشته کرد و در همان

حال گفت :

ــ چرا ، گفت اسمش ارغوانه و دوست صمیمی توئه ؛ دختر خیلی خوبی به نظر می رسید . تعجب

کردم وقتی گفت دوست دوران دبیرستانته ! تو حالا هیچی ازش نگفته بودی ! نمی دونستم یه رفیق

دبیرستانی داری که حتی دانشگاه با هم قبول شدین ! پوفی کردم و نیم نگاهی به شعله های چراغ ، که داشت کم کم نارنجی می شد ، کردم . از قرار معلوم ارغوان همه چیز را برای نیما رو کرده بود . نگاه منتظر نیما که اسکاچ به دست یک جواب

قانع کننده ازم می خواست ، مرا واداشت بگویم :

ــ نمی دونم ! هیچوقت موقعیتش پیش نیومد که ازش حرف بزنم !

نیما چرخید سمتم و با قیافه ای جدی پرسید :

ــ و هیچوقتم پیش نیومد که از ما برای اون حرف بزنی؟ همان طور نگاهش کردم ؛ برای لحظاتی طولانی واقعا هیچ جوابی براش نداشتم . نیما که حس درماندگیم را احساس کرد ، به حرف آمد و گفت : ــ بعضی وقتا حس می کنم هنوز خوب نشناختمت ، چقدر مرموز هستی نورا !


romangram.com | @romangram_com