#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_185

ــ می دونم و خیلی بابتش ناراحتم . انقدر درگیر مشکلاتی که حتی نتونستی ما رو در این شادی

سهیم کنی. می دونم مامان گلی با حرفاش خیلی ناراحتت کرد ، ولی خب به اونم کمی حق بده ،

واسه خاطر خودت ناراحته و این جوری بروزش می ده . می دونی که مثل خودت مغروره .

به دیوار تکیه زدم و به همراه آهی عمیق گفتم :

ــ از مامان گلی ناراحت نیستم ؛ از خودم ناراحتم که اونجوری باهاش حرف زدم ، ولی واقعا

چاره ى دیگه ای نداشتم ؛ تو که اینو می فهمی؟

پلک هاش را بست و باز کرد و با نگاش بهم اطمینان داد ، که حالم را خوب درک می کند .

به او که در حال جمع کردن سفره بود نگریستم و پرسیدم :

ــ نگفتی که تو از کجا فهمیدی ؟ سفره را تا زد و جواب داد :

ــ ظهر اومدم دانشکده ، خیلی نگرانت بودم . مامان گلی هم برات دلشوره داشت . تا من رسیدم

تو سوار اتوبوس شده بودی ؛ چندبار صدات کردم اما اونقدر تند قدم بر می داشتی ، که متوجه نشدی . یه خانم اونجا وایستاده بود ، ازم پرسید تو رو می شناسم ؟ منم گفتم خواهرم هستی . اون بهم


romangram.com | @romangram_com