#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_184
ــ خیله خب بابا ! حالا خودشو خفه می کنه ! جبران نخواستم .
آب را نوشیدم و نگام با عشق بهش دوخته شد و صدام با نوایی پر از محبت در گوشش نشست :
ــ تو جون بخوای هم برات می دم داداشم .
لبخندش گرم تر شد و تنم را گرم کرد . اصلا نیما با همان سن کمش توانست حال بدم را خوب کند. ممنونش بودم که برای دقایقی هم که شده ، مرا از آن حال و هوای عذابناک رهانده بود . جمله ى بعدی اش حسابی غافلگیرم کرد :
ــ شیرینی شاگرد اولی دانشکده هم بمونه برای همون موقع ، طلب من ! سرم که براى گرفتن لقمه ى جدید پایین رفته بود ، به سرعت به جانبش چرخید ، به طوری که
گردنم صدا داد . با لبخندی پر معنی بهم نگاه می کرد . با حیرتی که نتوانستم پنهانش کنم پرسیدم :
ــ تو از کجا فهمیدی؟
نگاش رنگ دلخوری به خود گرفت :
ــ انتظار داشتم از زبون خودت بشنوم .
لقمه را به سفره برگرداندم و راست نشستم . چشم تو چشمش گفتم :
ــ می خواستم بگم ، اما فرصت نشد . خودت که اوضاع و احوال این دو روز رو می دونی ! با تاسف سرش را تکان داد :
romangram.com | @romangram_com