#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_183
ــ دستت طلا داداش کوچولو؛ نیمرو بخورم یا خجالت ؟
خندید و همین صدای خنده با ضربان قلبم هماهنگ شد و بهش جان دوباره داد . یک لقمه برام گرفت و به دستم داد :
ــ فعلا نیمرو رو بخور خانم دکتر، به وقتش جبران می کنی برام !
لقمه را به دهان بردم و در حالی که می جویدمش گفتم :
ــ پس راسته که می گن سلام گرگ بی طمع نیست ! به امید جبران هستی ؟ باز لقمه ى دیگری گرفت و این بار نزدیک دهانم آورد . با خنده دهان باز کردم و لقمه را بلعیدم .
با نگاه پر شیطنتی بهم زل زد و گفت :
ــ بالاخره چند سال دیگه خانم دکتر می شی و سری تو سرا در می یاری ؛ اون وقته که بابت همه کارام ازت جبران می خوام !
لقمه ى سوم را خودم گرفتم و قبل از خوردنش گفتم :
ــ به روی چشم ، تو الان بهم خدمات بده ، من اون موقع هر کار بخوای برات می کنم .
چشکمی بهم زد و دستاش را بهم مالید :
ــ یه روزی از این حرفت پشیمون می شی ! خنده ام بیشتر شد و لقمه در گلوم گیر کرد . لیوان آب را به سمتم گرفت و گفت :
romangram.com | @romangram_com