#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_182

بزنم ؟

نگام به شعله های آبی سوزان چراغ بند بود :

ــ سوپ رو بزار برای فردای مامان گلی ، همون تخم مرغ رو بزن .

نیما یک تخم مرغ برداشت و در یخچال را بست . همان طور که تابه را روی اجاق می گذاشت و روشنش می کرد گفتم :

ــ چرا چراغ رو خاموش نکردی ؟ نفتمون داره تموم می شه . برگشت به عقب و گفت :

ــ روشن گذاشتم تا تو برگردی ؛ می دونستم حسابی سردت شده .

دوباره سمت اجاق برگشت و کمی روغن تو تابه ریخت و بعد از چند لحظه تخم مرغ را درش شکاند صدای جلز و ولز و عطر نیمرو در آشپزخانه پیچید و احساس گرسنگی در وجودم به قلیان در آمد : ــ شبا که اینور نیستین ،خاموشش کن . نفت تموم شه فعلا بودجه برای گرفتن نفت نداریم . تابه به دست به سمتم آمد و صلح جویانه گفت :

ــ باشه چشم ! یه امشب رو نادیده بگیر؛ بیا این نیمرو رو بزن تو رگ . همان طور با لباس بیرون نشسته بودم . تابه را که جلویم گذاشت ، دوباره رفت و سفره نان را هم آورد و با لیوان آبی پذیرایی اش را تکمیل کرد . داشتن برادری چون نیما واقعا یک موهبت بزرگ

بود . نیما دلگرمم می کرد . بهم امید می داد و با محبت های زیر پوستی اش ، اشتیاق به زندگی را

در دلم می پروراند . رو به رویم نشست و گفت :

ــ بخور تا سرد نشده آبجی خانم ! لبخندی به روش پاشیدم :


romangram.com | @romangram_com