#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_181
نیما هم مشغول تماشای من شد . خوبه ، خیلی بهتره آبجی ؛ دیگه سرفه نکرد ولی تمام روز دلخور و ناراحت بود . دلش شورت رو می زد .اون طوری که گذاشتی و رفتی بی صبحونه ، خیلی
برات دلواپس شد . با انگشتان دستم بازی کردم و آهسته گفتم :
ــ می موندم همه چیز بدتر از اینی که هست می شد .
دستم را میان دستان گرمش گرفت و پرسید :
ــ خودت خوبی ؟ بالاخره چیزی خوردی ؟ رنگت خیلی پریده .
محبت نیما همیشه دلم را گرم می کرد . با لبخند گفتم :
ــ نگران نباش ،حالم خوبه . بلند شد و مرا هم دنبال خود کشاند :
ــ پاشو بریم یه چیزی بهت بدم بخوری ؛ محاله که امشبم بذارم بی شام بخوابی .این روزا خیلی به خورد و خوراکت بی توجه شدی ، می خوای باز معده درد بیاد سراغت ؟
همان طور که دنبالش روان بودم پوزخند بر لبام جاری شد ؛ داداش مهربانم چه می دانست امروز چه درد وحشتناکی را از سر گذرانده ام . وارد آشپزخانه که شدیم زود کنار چراغ نفتی نشستم .
نیما به سمت یخچال کوچکمان رفت و گفت :
ــ برای مامان گلی سوپ گذاشتم و خودم نیمرو خوردم . سوپ رو می خوری یا برات تخم مرغ
romangram.com | @romangram_com