#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_180
وارد خانه که شدم ، نگام افتاد به آشپزخانه که باز چراغ خاموشش بهم دهن کجی می کرد . سوز سردی می آمد و آسمان به شدت سیاه و ابری بود . نگام برای لحظاتی دور پیرامونم چرخید . این خانه کوچک و محقر، تنها پناهگاه من و عزیزام بود و در نهایت کهنگی ،همیشه بوی عشق
می داد و حالا دو شب بود که عشق هم از این خانه گریخته بود . با قدم ها ی خسته حرکت کردم و روی تنها پله ى خانه نشستم . به آسمان پر اخم نگریستم ؛ حتما خیال باریدن داشت . خودم را بغل کردم و سرم را تکیه دادم به دیوار در حال فرو ریختن . هر جای این زندگی را که می گرفتی ، یک جای دیگرش لنگ می زد . می توانستم این زندگی را تغییر دهم ، خودم تنها ؟ این بار برای شانه های نحیف من زیادی سنگین بود . مگر من چند سالم بود ، فقط19 بهار از زندگی پر فراز و نشیبم گذشته بود ؛ که حالا مسولیت یک زندگی هم بر دوشم افتاده بود . شاید بهتر بود قید دانشگاه را می زدم و فقط می رفتم دنبال کار ، شاید آنطوری زودتر می توانستم این زندگی را بهتر کنم ، اما پس خودم چی ؟ دلم و آرزوهای دور و درازم ؟ اینکه به فکر رسیدن به رویا های خودم بودم، خودخواهی بود ؟
صدای نیما مرا از افکار درهم و برهمم بیرون کشاند :
ــ چرا اینجا نشستی آبجی ، کی اومدی ؟ خودم را بیشتر جمع کردم و براش جا باز کردم تا کنارم بنشیند :
ــ خیلی وقت نیست . داشتم به آسمون نگاه می کردم .
کنارم نشست و سرش رو به سمت آسمان بالا رفت :
ــ چی داره این آسمون برج زهرمار ، دنبال چی می گشتی تو آسمون ، که رو زمین پیداش نکردی؟ نفس عمیقی کشیدم و من هم زل زدم به آسمان تاریک و گفتم :
ــ نمی دونم نیما ؛ ذهنم بهم ریخته ، نمی دونم چی درسته چی غلط ؛ قدرت تشخیصم رو انگار از
دست دادم .
رویم را برگرداندم طرف او و ادامه دادم :
ــ مامان گلی چطوره ؟
romangram.com | @romangram_com