#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_179
ــ بهتر شدین خانم ؟
سرم به سمتش چرخید . نگاه خیره اش عذاب آور بود :
ــ بله بهترم . متاسفم که این اتفاق تو شرکت افتاد .
ابرویی بالا داد و در حالی که به سمت در قدم بر می داشت ، یک لحظه ایستاد و مستقیم نگام کرد و با لحنی خودمانی گفت :
ــ شرکت متعلق به خودته خانم ! خوشحالم که بهتر شدی !
لبخند آخرش کفری ام کرد و رو ازش برگرداندم . طنین خنده اش در فضای کوچک آبدارخانه پیچید .
بابا ولی بشقاب را جلویم گذاشت ، با دلسوزی گفت :
ــ حرص نخور دختر جان ، پدر معده ات رو در می یاری .
بهش چشم دوختم . لبخندی بهم زد و سرش را با تاسف تکان داد . بابا ولی هم حس کرده بود ، چیزی اینجا درست نیست و شاید او بیشتر از من ذات بهادری را می شناخت که گفت :
ــ سرت به کار خودت باشه و بهش اهمیت نده ! وا بدی دیگه کارت تمومه دخترم.. .
برای لحظه ای از لحن جدی اش مو بر تنم سیخ شد و لرز بر جانم نشست . نمی دانستم تا کی می توانم تاب بیاورم ؛ مدارا کردن با آدمی مثل بهادری ، خیلی سخت تر از مبارزه با امیرعلی بود . *****
romangram.com | @romangram_com