#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_178

بایا ولی مهربانم بهم نظر دوخت و گفت :

ــ می رم بابا جان اما اول بیا یه جوشونده بهت بدم ؛ اگه اثر نکرد قرص هم برات می گیرم .

معده ات خالی مونده ، الان تحریکه ، بیا دخترم دوای دردت پیش خودمه.

باهاش به آبدارخانه بازگشتم و با ناتوانی روی صندلی نشستم و در کمال تعجبم ، بهادری دنبالمان آمد و تکیه زد به دیوار. دستاش را زیر بغل بُرد و نگاش را رویم تنظیم کرد . نگاه مستقیمش باعث شد صورتم گُر بگیرد و از آن حالت رنگ پریدگی در آید .

بابا ولی لیوان جوشانده را که ازش بخار بیرون می آمد ، گذاشت روی میز و یک نبات شاخه درونش گذاشت و گرداند . نبات که درش حل شد ، لیوان را به سمتم سُراند و گفت :

ــ قلپ قلپ بخورش بابا جان . دوای دردت همینه .

به توصیه اش عمل کردم . اولین قلپ را که خوردم ، باز حس تهوح به سراغم آمد ، اما بابا ولی دستور داد قلپ بعدی را سر بکشم . به زحمت جلوی تهوح را گرفتم و چند قلپ دیگر وارد معده ى درب و داغانم کرد م . بعد از دقایقی درد کم کم آرام شد و دیگر اثری از تهوح نبود . حیرت زده

چشم دوختم به بابا ولی ، که با لبخندی پدرانه نگام می کرد :

ــ این چی بود بابا ولی ؟ انگار معجزه کرد ! دستت درد نکنه ، نجاتم دادی ! سرش را تکان داد :

ــ باز هم بخور بابا ، تا آخرش رو بخور. بعد هم غذاتو بخور . دیگه هم نذار شام و ناهارت قاطی بشه تو که انقدر فعالی و هم درس می خونی و هم کار می کنی ، باید بیشتر مراقب سلامتیت باشی . قدر شناسانه گفتم :

ــ چشم بابا ولی . لبخند به شیرینی عسلش ، روی لباش بیشتر شد . بعد از اتمام جوشانده دیگر اثری از درد در من نمانده بود . با صدای بهادری تازه حضوراو را به خاطر آوردم :


romangram.com | @romangram_com