#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_177
به ناگاه وجودم گرمای لذت بخشی را تجریه کرد و امید باز هم در دلم جوانه زد . بابا ولی بی غرض بهم امید تزریق کرده بود . دستم به سمت قاشق رفت و از پلو پُر شد ،همین که اولین قاشق را به دهان بردم ، حالت تهوح شدید بهم دست داد . بلند شدم تا خودم را به دستشویی برسانم ؛ میان قاب در محکم با کسی برخورد کردم . سرم که بالا رفت ، نگام توی نگاه متعجب بهادری گره خورد . دستم روی دهانم بود و پیشانی ام از عرق خیس ، او را کنار زدم و خود را به دستشویی رساندم . انقدر عق زدم که تمام محتوای نداشته ی معده ام به بیرون هدایت شد . تمام بدنم از ضعف
می لرزید . نگام به آیینه افتاد، قیافه ام مانند میت شده بود ؛ انگار که همین الان از گور برخاسته
بودم . چند مشت آب سرد به صورتم پاشیدم ، که باعث شد لرز کنم . دندانهام به شدت بهم اصابت می کرد . آب گرم را باز کردم و این بار صورتم را به گرمای آن سپردم ؛ صدای بابا ولی که از پشت در مرا به نام می خواند توجهم را جلب کرد :
ــ نورا جان دخترم چی شدی بابا ؟ درو باز کن مُردم از نگرانی .
در آن گیر و دار فقط بغض را کم داشتم ، که به لطف صدای پر محبت و لحن پدرانه ى بابا ولی به حنجره ام حمله ور شد و مرا بیشتر در خودم پیچاند . به زحمت آن را پس زدم و با صدایی بی رمق گفتم :
ــ خوبم بابا ولی ، چند دقیقه دیگه می یام بیرون .
دقایقی همانجا ایستادم تا کمی آرام گرفتم . در را که گشودم ، باز نگام به چشمان بهادری افتاد؛ قدمی به سویم آمد و پرسید :
ــ خوب هستین؟ چه اتفاقی براتون افتاد خانم؟ نگاه ازش دزدیدم و حینی که به دیوار چنگ می زدم تا از افتادن احتمالیم جلوگیری کنم گفتم :
ــ مشکلی نیست . فقط یه معده در ساده است ، باید برم داروخانه و قرص بگیرم .
سرش به جانب بابا ولی چرخید و رو به او گفت :
ــ بابا ولی برو از داروخانه سر چهار راه قرصی که خانم می خواد رو بگیر.
romangram.com | @romangram_com