#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_176
که به شکمم مُشت می انداختم گفتم :
ــ معده ام درد می کنه بابا ولی ؛ قرصی چیزی داری ؟ بابا ولی نگاه دقیقی به صورت رنگ پریده ام کرد و گفت :
ــ ناهار خوردی بابا جان ؟ فقط با سر علامت منفی دادم و دیگر زبان باز نکردم ، که از دیروز ظهر حتی یک چای هم نخورده ام . قهر مامان گلی به کُل داغانم کرده بود ؛ به طوری که دهنم برای خوردن حتی یک لقمه باز نمی شد . بابا ولی با عجله به آبدارخانه باز گشت و بعد از دقایقی که برام مانند سالی گذشت ، به سالن آمد و گفت :
ــ بیا اینجا بابا جان ، اول یه چیزی بخور، بعد برات قرص هم می یارم . به زحمت از جام بلند شدم ؛ معده ام تیر کشید . تمام تنم از عرق خیس شد. بی شک این درد لامروت فقط از گرسنگی نبود . فشار عصبی داشت معده ام را از کار می انداخت . به قدم های کوتاه خودم را به آبدارخانه رساندم و بعد تن مچاله شده ام را روی صندلی انداختم .
عطر لوبیا پلو مشامم را نوازش کرد و بُزاق خشک شده ی دهانم را به راه انداخت. نگام به بشقاب پر از لوبیا پلو افتاد . بابا ولی لیوانی آب کنار دستم گذاشت و گفت :
ــ اول غذا بخور بابا جان .
نگام روی صورت پر چروکش فرود آمد و گفتم :
ــ پس شما چی ؟
لبخندی دیگر تحویلم داد :
ــ من خوردم دخترم ، زنم امروز غذا بیشتر از همیشه گذاشته بود ؛ مثل اینکه قسمت تو بود. کار خدا بی حکمت نمی شه !
دلم تکانی در سینه خورد . سخن حکیمانه ى بابا ولی مرا به شدت به فکر فرو برد . کار خدا واقعا بی حکمت نبود . خدا همیشه هوایم را داشت . باز هم می توانستم بهش تکیه کنم .
romangram.com | @romangram_com